زاویه انحراف


فرقه شیخیه

  مکتب شیخیه (کشفیه - پایین سرى) در اوایل قرن 13 ه .ق به وسیله احمد بن زین الدین معروف به (شیخ احمد احسایى) (1166- 1241 ق) پدید آمد.شیخ احمد در کربلا عقایدی را ابراز کرد و پیروانی را به دور خود گرد آوری کرد که بعدها به ( شیخیه ) نامور شدند . شیخ احمد متولد احساء از شیخ نشینهای خلیج فارس بود که ابتدا در احساء و سپس در مراکز علمی عراق مانند کربلا به تحصیل دانشهای متداول و نیز غیر متداول عصر خود پرداخت . ادبیات عربی و حافظه خوبی داشت  و از هر علمی به مقدار ناچیزی آموخته بود و در سخنان خود از آن استفاده فراوان می برد .

این مکتب نه تنها خود دستخوش تحولات زیاد گردید; بلکه باعث‏به وجود آمدن تحولات بسیار دینى و اجتماعى و حتى نظامى در کشور ایران شد و بذر بابیت و بهائیت پاشیده گردید

شیخ احمد احسائی" قبل از مرگ یکی از شاگردان خود را به نام "سید کاظم رشتی" را به جانشینی خویش برگزید، و او را بسیار احترام می‌کرد، تا حدی که هنگام درس تا "سید کاظم رشتی" حاضر نمی‌شد درس را شروع نمی‌کرد، و بعد از مرگ نیز شاگردان شیخ بدون اعتراض رهبری وی را پذیرفتند.

"سید کاظم" فرزند "سید قاسم رشتی گیلانی‌حائری" متولد 1212 هجری قمری بود، و در سن 21 سالگی به کربلا رفت و در جلسات درس "شیخ احمد احسائی" حاضر می‌شد.(1)

وی مدت 20 سال رئیس فرقه بود و در زمان وی این فرقه را به نام "کشفیه" می‌خواندند، که کنایه از کشف و الهامی بود که رهبران این فرقه برای خود قائل بودند. و در خصوص نامگذاری شیخیه به کشفیه "کاظم رشتی" می‌نویسد: خداوند سبحان، حجاب جهل و کورى دین را از بصیرت‏ها و چشم‏هاى ما برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر ما برطرف کرده است.(2)

پس از مرگ "سید کاظم رشتی" بر سر جانشینی او میان شاگردانش اختلاف افتاد، و هرکدام مدعی جانشینی بودند، بدین سبب شیخیه کشفیه به شعب مختلف تقسیم شد، که بعضی در صدد تبری جستن عقائد شرک‌آلود بودند، و برخی نیز با غلو در عقائد، فرقه‌های غالی و ضاله را تشکیل دادند، در واقع شیخیه بستر رشد افکار ضاله‌ای شد

مانند خاندان حجت الاسلام ( به ترتیب میرزا محمد مامقانی ،‌ میرزا محمد حسین و میرزا محمد تقی و میرزا اسماعیل و در نهایت میرزا ابوالقاسم ) و نیز خاندان ثقه الاسلام (میرزا موسی و میرزا محمد) و نیز میرزا حسن گوهر و میرزا باقر اسکویی همدانی و بعد از او میرزا موسی احقاقی و بعد از او میرزا حسن و در نهایت میرزا محمد باقر و نیز علی محمد باب که منحرف ترین انشعاب شیخیه را پدید‌ آورد و نیز کسانی که سید کاظم رشتی را جانشین شیخ احمد احسائی دانستند ، به دو دسته تقسیم شدند :

الف) باقریه پیروان محمد باقر خندق آبادی

ب) کریم خانیه که به آنها نیز به دو دسته قسمت شدند: گروهی پیرو حاج رحیم خان و گروهی پیرو حاج محمد خان و بعد از او زین العابدین خان و سپس از ابو القاسم خان ابراهیم و بعد از او عبد الرضا خان پیروی کردند .

در مشهد ، این مسلک اخیر فعالیت بیشتری دارد و به شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی و محمد خان کرمانی ، فوق العاده اعتقاد دارند و احترام می گذارند .

از آن جا که عمده ی رهبران این مسلک ، بی توجه به عقل و نیز عاری از بضاعت علمی اند ، علما شأن خود را اجل از بحث و مناظره با آنان می دانند و این مطلب ، زمینه را برای تبلیغات آنان مساعد کرده است .

 

 

شیخ احمد به ائمه شیعه اظهار غلاقه زیادی می کرد و درباره انها گفتگو داشت . وی همچنین به ریاضتهای دشوار و مصرف ادویه حاره مانند کندر ، مصطلکی ، زنجبیل  ، اسطوخودوس و غیره توجه تامی می نمود و این سنت پس از او در اخلافش نیز بسه یادگار ماند .

 

پاره ای از عقائد شیخیه در باب توحید

 

الف) شیخیه معتقدند که خدا دو ذات (ذات غیبیه باطنیه و ذات ظاهریه) دارد . بدیهی است این نوعی ثنویت است و با توحید ذات احدیت ، منافات صریح دارد

ب) شیخیه معتقدند : ذات خدا مخفی است و ذات مخفی عبادت نمی شود و لذا کلیه تکالیف شرعی (عبادات) را نسبت به ذات حضرت حق ساقط ، می کنند

ج) شیخیه ائمه اطهار علیهم السلام را ذات ظاهر شده خدا ، می­دانند که باید پرستیده شوند. لذا می­گویند در نماز ، خطاب به امامان بگوئید: ایاک نعبد و ایاک نستعین

 

شیخ احمد به گاه سخن ، آیاتی از قرآن ، احادیثی از معصومان ، اشعاری از شاعران و گفتاری از فیلسوفان و عارفان را با نکاتی از جفر و حروف و طلسمات و کیمیا در می آمیخت و بدین سبب در پیرامون خود از هردسته از مردم با هرنوع مشرب و سلیقه ، گروهی را گرد می آورد .

از آنجا که مردم زمان شیخ از جنگهای بدفرجام ایران و روس آسیب و زیان بسیار دیده بودند ، روح پژمرده و روان افسرده ایشان ، گفتگو درباره منجی دادگستر و منتقم را پسند میکرد و به این سبب بسیاری از اوقات ، سخنان شیخ در پیرامون همین موعود بود و ضمن این گفنار ، اظهار نزدیکی و ارادت زیادی با وی می نمود  و این خود ، مریدان و خواستاران بیشتری را بسوی شیخ جلب می کرد .

شیخ احمد خود را عالم به هرگونه دانش و فنی وانمود می کرد . بنابر این پرسشهای گوناگونی از او می شد که وی روی سلیقه مخصوصش پاسخ درهم و برهمی به آنها می داد و از گفتن نمی دانم بیزار بود و این از اشتباهات بزرگ وی به شمار می آید . نکته مهم آنکه شیخ همواره در پایان گفتارش آنها را از رموز و معارف الهی جا می زد تا راه هرگونه ایرادی را ببندد .

بد نیست نمونه ای از این پاسخ ها را از ص 126 رساله قطیفیه که جزء کتاب جوامع الکلم می باشد ، شاهد آوریم :

احسائی در پاسخ به سوالی که درباره شیطان از وی شده می نویسد :

(( اسم ابلیس قبل از گناه ، عزازیل بود و چون طرد شد ، نامش ابلیس گشت . گویند برای شیطان زنی است صاف مانند مار ، اسم آن طرطبّه است . شیطان اورا به نکاح در آورد و او سی عدد تخم بگذاشت : ده تخم در مشرق ، ده تخم در مغرب و ده تخم در وسط زمین و از هرتخمی جنسهائی از شیاطین بیرون آمدند .... نامهای بعضی از آنها عبارتند از : شیصبان ، سلنجیا ، زوبا ، مسمار ، دیهیش ، ذوبعه ، صیصار ، صعصعه ، سلاهب ، منصوبه ، هط هط ، طایوس ، قاطرس ، هویزب ، سریاط ، عسطیج ، نهروس ، عوسن ، لصیق ، علیص و .... و غیر ایشان از کسانی که درموقع تالیف این کتاب نامشان در خاطر نبود ))

و نیز در کتاب جوامع الکلم در رساله عرشیه گفتار غریبی دارد که خلاصه آن اینست :

(( در اقلیم هشتم عالمی است به نام «هورقلیا» که در این عالم دو شهر بنامهای «جابلقا» و «جابلسا» در مشرق و مغرب دیده میشود . چهار نهر در این عالم جاریست که به حوضی می ریزند . برای شنیدن صدای ریزش آبها در این حوض ، باید با دو انگشت خود گوشهایت را محکم بگیری تا صداهای خارجی به گوش تو نرسد . آنگاه صداهای مخصوصی خواهی شنید که همان صدای ریزش آبهاست . مردم این دوشهر به زبانهای گوناگونی با هم گفتگو می کنند و اگر نیمه های شب در مکان خلوت و بدون سر و صدائی بایستی و گوش فرادهی صدای وزّوزّی می شنوی که همان طنین گفتگوی مردمان جابلقا و جابلسا است ))

 

شیخ احمد در رساله رشتیه ( جوامع الکلم ) حضرت حجت را ساکن همین عالم هورقلیا و سرزمین جابلقا و جابلسا می داند ، در حالی که عموم دانشمندان شیعه حضرتش را در روی زمین و میان مردم باور دارند .

همچنین در رساله قطیفیه و در پاسخ به این پرسش که چگونه حضرت عیسی (ع) بدون پدر بدنیا آمده ، می گوید :

(( منی نطفه مولد فرزند نیست ، بلکه نطفه مولد ، روح حیاتی است که آنرا رایحه یا بوی منی می نامند و این بوئی است که از درخت مُزن ریزش می کند و شاهد بر این مدعا وجود شهر زنان است که در انجا هیچ مردی وجود ندارد و در آن شهر درختی است که از کنار ریشه او شاخه ای به شکل آلت تناسلی مرد روئیده است که بوی منی میدهد . زنهای آنجا نزد آن درخت می روند و با آن شاخه در می آمیزند و به دختر حامله می شوند و از آن شاخه بودار ، پسر به عمل نمی آید و خداوند چون خواست قدرت نمائی کند ، جبرائیل را نزد حضرت مریم روانه کرد و  او مقداری از آن بوی را بوسیله هوا در دهان یا گریبان مریم دمید و او به فدرت الهی آبستن شد و لکن پسر زائید و عیسی متولد شد .))

با دقت در این موارد و صدها مورد دیگر ، نادرستی پاسخهای بی سرو ته شیخ و درجه دانش او را به خوبی ادراک میکنیم . . زیرا این گفتارها ماخذ عقلی و مدرک صحیح نقلی و شاهد تجربی ندارد و لذا نزد دانایان و خردمندان ، بی ارزش تلقی میگردد .

شیخ احسائی همانند دیگر دانشمندان شیعه ؛ اعتقاد کامل به خاتمیت حضرت رسول و امامت و حیات حضرت حجۀ بن الحسن المهدی دارد و این موضوع را در همه نوشته های خویش مانند : شرح الزیاره الجامعه و جوامع الکلم به کرات بیان کرده است.

چنان که در ص 7 جلد دوم کتاب اخیر می نویسد :

(( حضرت محمدبن عبدالله خاتم انبیاست و پس از او پیغمبری نخواهد آمد زیرا خداوند فرموده : و لکن رسول الله و خاتم النبیین.... و پیامبر فرموده است : لا نبی بعدی . پس فرمایش آن حضرت حق است و باید بپذیریم و عقیده ما این است که پس از آن حضرت پیغمبری نیست و او خاتم رسل می باشد .))

و در رساله حیوۀ النفس کتاب جوامع الکلم چنین می نگارد :

(( وهمان علتی که سبب نصب علی ابن ابیطالب به جانشینی پیغمبر شد ، همان موجب گردید که پسرش امام حسن جانشین او شود ، سپس .... و سپس حسن بن علی عسکری منصوب گردید و پس از او خلف صالح و حجت قائم محمدبن الحسن  جانشین شود که درود خداوند بر همه ایشان باد. ))

واژه‏شناسى

عبدالکریم صفى پور مى‏گوید: (جابلص (بفتح باء و لام یا به سکون لام) شهرى است‏به مغرب و لیس و راءه انسی، و جابلق شهرى است‏به مشرق برادر جابلص).(4)

اما وى اشاره‏اى به هورقلیا ننموده است. در پاورقى برهان قاطع آمده است: (هورقلیا ظاهرا از کلمه عبرى (هبل) به معناى هواى گرم، تنفس و بخار و (قرنئیم) به معناى درخشش و شعاع است، و کلمه مرکب به معناى تشعشع بخار است).(5)

خلف تبریزى گوید: (جابلسا (بضم باى ابجد و سکون لام و سین بى نقطه بالف کشیده) نام شهرى است در جانب مغرب. گویند هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار پاسبان نشسته‏اند. برخى به جاى (لام) ، راى قرشت آورده گویند شهرى است‏به طرف مغرب; لیکن در عالم مثال، چنان که گفته‏اند: (جابلقا و جابرسا و همامدینتان فى عالم المثل) و به اعتقاد محققان (منزل آخر سالک است در سعى وصول قید به اطلاق و مرکز به محیط‏).(6)

و سپس گوید (جابلقا) منزل اول سالک باشد.

شیخ احمد احسایى معتقد است که (هورقلیایى‏) ، لغتى سریانى و از زبان صابئین گرفته شده است.(7)

به احتمال قوى، شیخ احمد سه واژه (هورقلیایى) ، (جابلقا) و (جابرسا) را از شیخ اشراق گرفته باشد(8) البته این کلمات در بعضى از روایات نیز به کار رفته است و شیخ احمد - که گرایش اخبارى گرى داشته و برخى از اصطلاحات فلسفى را مطالعه کرده بود - به تلفیق و ترکیب آنها پرداخت. او از اندیشه‏هاى باطنى مذهب اسماعیلیه نیز کمک گرفت و از مجموع آنها مذهب (کشفیه) را بنا نهاد. در مذهب اسماعیلیه و حتى اندیشه‏هاى مسیح نیز نوعى گرایش به (جسم لطیف) یا (جسم پاک‏) و... وجود دارد; مثلا (هانرى کربن‏) معتقد است: (ارض ملکوت هورقلیا، ارض نورانى آیین مانوى در عالم ملموس اما وراى حس است و با عضوى که خاص چنین ادراکى باشد، شناخته مى‏شود. و به نوعى از مسیحیت و اندیشه مسیحیان درباره جسم لطیف داشتن عیسى متاثر است‏).(9)

ظاهرا اولین کسى که اصطلاح (عالم هورقلیایى) را در جهان اسلام مطرح کرد، سهروردى است.

وى در فلسفه اشراق (در بحث از (احوال سالکین)) پس از توضیح انوار قاهره و انوار معلقه، مى‏گوید: (آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابرص و هورقلیاى شگفت در آن قرار دارد).(10)

در (مطارحات‏) آمده است: (جمیع سالکان از امم انبیاى سابق نیز، از وجود این اصوات خبر داده و گفته‏اند که این اصوات در مقام جابرقا و جابرصا نیست; بلکه در مقام هورقلیا است که از بلاد افلاک عالم مثالى است‏).(11)

در این عبارت بین دو شهر (جابلقا و جابرصا)، با عالم (هورقلیا) تفاوت گذاشته شده و مقامى بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است. (شهر زورى) نیز همین گونه ادعا کرده است.(12)

مقصود از آن که (هورقلیا) را اقلیم هشتم شمرده‏اند، این است که تمام عالم جسمانى، به هفت اقلیم تقسیم مى‏شود و عالمى که مقدار داشته و خارج از این عالم باشد، اقلیم هشتم است. خود آن اقلیم نیز، به هفت اقلیم قابل تقسیم است; اما چون آگاهى و دانش ما از آن اقلیم اندک است، آن را تنها یک اقلیم قرار داده‏اند.(13)

قطب الدین شیرازى، تفاوت جابلقا و جابرسا را این گونه بیان مى‏کند: (جابلقا و جابرصا نام دو شهر از شهرهاى عالم (عناصر مثل) است و هورقلیا از جنس (افلاک مثل) است. پس هورقلیا بالاتر است). پس از آن مى‏گوید: (این نام‏ها را رسول خدا صلى الله علیه و آله بیان کرده است و هیچ کس حتى انبیا و اولیا علیهم السلام با بدن عنصرى، نمى‏توانند وارد این عالم شوند).(14)

عارف بزرگ محمد لاهیجى در شرح این بیت ‏شبسترى که:

بیا بنما که جابلقا کدام است جهان شهر جابلسا کدام است

گفته است: در قصص و تواریخ مذکور است که جابلقا شهرى است در غایت‏بزرگى در مشرق، و جابلسا نیز شهرى است‏به غایت‏بزرگ و عظیم در مغرب - در مقابل جابلقا - و ارباب تاویل در این باب سخنان بسیار گفته‏اند. و آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته، بى تقلید غیرى به طریق اشاره دو چیز است: یکى آن که جابلقا عالم مثالى است که در جانب مشرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت، و مشتمل است‏بر صور عالم. پس هر آینه شهرى باشد در غایت‏بزرگى، و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است که ارواح بعد از مفارقت (نشاه دنیویه) در آن جا باشند و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیئه که در نشاه دنیا کسب کرده‏اند - چنانچه در احادیث و آیات وارد است - در آن جا باشند. و این برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است و هر آینه شهرى است در غایت‏بزرگى و در مقابل جابلقا است. خلق شهر جابلقا الطف و اصفایند; زیرا که خلق شهر جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیه - که در نشاه دنیویه کسب کرده‏اند - بیشتر آن است که مصور به صور مظلمه باشند. و اکثر خلایق را تصور آن است که این هر دو برزخ یکى است. فاما باید دانست که برزخى که بعد از مفارقت نشاه دنیا، ارواح در آن خواهند بود، غیر از برزخى است که میان ارواح مجرده و اجسام واقع است; زیرا که مراتب تنزلات وجود و معارج او (دورى) است; چون اتصال نقطه اخیر به نقطه اول، جز در حرکت دورى متصور نیست.

و آن برزخى که قبل از نشاه دنیوى است، از مراتب تنزلات او است و او را نسبت‏با نشاه دنیا اولیت است و آن برزخى که بعد از نشاه دنیویه است، از مراتب معارج است و او را نسبت‏با نشاه دنیوى آخریت است... و معناى دوم آن که شهر جابلقا مرتبه الهیه - که مجمع البحرین وجوب و امکان است - باشد که صور اعیان جمیع اشیاء از مراتب کلیه و جزویه و لطایف و کثایف و اعمال و افعال و حرکات و سکنات در او است و محیط است (بما کان و ما یکون‏)، و در مشرق است; زیرا که در یلى مرتبه ذات است و فاصله بینهما نیست، و شموس و اقمار و نجوم اسما و صفات و اعیان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشته‏اند و شهر جابلسا نشاه انسانى است که مجلاى جمیع حقایق اسماى الهیه و حقایق کونیه است. هر چه از مشرق ذات طلوع کرده در مغرب تعین انسانى غروب نموده و در صورت او مخفى گشته است.(15)

با توجه به آنچه گذشت، روشن مى‏شود که مراد از عالم (هورقلیایى‏) ، همان عالم مثال است و چون (عالم مثال) بر دو قسم اول و آخر است، گفته‏اند: این عالم داراى دو شهر جابلقا و جابرسا است. عالم مثال یا خیال منفصل یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزى است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقداند و فلاسفه مشاء آن را نپذیرفته‏اند.

اشراقیان، عالم عقول مجرده را (انوار قاهره‏) گویند، و عالم مثال را (انوار مدبره‏) مى‏نامند، و عالم اجسام و مادیات را (برزخ)، (ظلمت‏) یا (میت‏) مى‏نامند.

عالم مثال داراى دو مرحله است:

اول مثال در قوس نزول که بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا مى‏نامند و به وسیله قاعده امکان اشرف، اثبات مى‏گردد. این مثال را (جابلقا) گویند.

دوم مثال در قوس صعود است که بین دنیا و آخرت قرار دارد و (کما بداکم تعودون) و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانى، نفس وارد عالم برزخ شده و از آن جا به قیامت کبرى مى‏رود. این مثال را (جابرسا) گویند.(16)

در برزخ اول، صورت‏هایى که وجود دارند، با قلم اول تعیین شده و مصداق (السعید سعید فى بطن امه) مى‏باشند. این صور تقدیرات و مقدراتى است که (قلم این جا برسید سر بشکست‏). و در برزخ دوم صورت‏هایى که وجود دارند، صور اعمال و نتایج اخلاق و افعال انسانى است.

_______________________________________________

شیخ احمد احسائی" قبل از مرگ یکی از شاگردان خود را به نام "سید کاظم رشتی" را به جانشینی خویش برگزید، و او را بسیار احترام می‌کرد، تا حدی که هنگام درس تا "سید کاظم رشتی" حاضر نمی‌شد درس را شروع نمی‌کرد، و بعد از مرگ نیز شاگردان شیخ بدون اعتراض رهبری وی را پذیرفتند.

"سید کاظم" فرزند "سید قاسم رشتی گیلانی‌حائری" متولد 1212 هجری قمری بود، و در سن 21 سالگی به کربلا رفت و در جلسات درس "شیخ احمد احسائی" حاضر می‌شد.(1)

وی مدت 20 سال رئیس فرقه بود و در زمان وی این فرقه را به نام "کشفیه" می‌خواندند، که کنایه از کشف و الهامی بود که رهبران این فرقه برای خود قائل بودند. و در خصوص نامگذاری شیخیه به کشفیه "کاظم رشتی" می‌نویسد: خداوند سبحان، حجاب جهل و کورى دین را از بصیرت‏ها و چشم‏هاى ما برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر ما برطرف کرده است.(2)

پس از مرگ "سید کاظم رشتی" بر سر جانشینی او میان شاگردانش اختلاف افتاد، و هرکدام مدعی جانشینی بودند، بدین سبب شیخیه کشفیه به شعب مختلف تقسیم شد، که بعضی در صدد تبری جستن عقائد شرک‌آلود بودند، و برخی نیز با غلو در عقائد، فرقه‌های غالی و ضاله را تشکیل دادند، در واقع شیخیه بستر رشد افکار ضاله‌ای شد

مانند خاندان حجت الاسلام ( به ترتیب میرزا محمد مامقانی ،‌ میرزا محمد حسین و میرزا محمد تقی و میرزا اسماعیل و در نهایت میرزا ابوالقاسم ) و نیز خاندان ثقه الاسلام (میرزا موسی و میرزا محمد) و نیز میرزا حسن گوهر و میرزا باقر اسکویی همدانی و بعد از او میرزا موسی احقاقی و بعد از او میرزا حسن و در نهایت میرزا محمد باقر و نیز علی محمد باب که منحرف ترین انشعاب شیخیه را پدید‌ آورد و نیز کسانی که سید کاظم رشتی را جانشین شیخ احمد احسائی دانستند ، به دو دسته تقسیم شدند :

الف) باقریه پیروان محمد باقر خندق آبادی

ب) کریم خانیه که به آنها نیز به دو دسته قسمت شدند: گروهی پیرو حاج رحیم خان و گروهی پیرو حاج محمد خان و بعد از او زین العابدین خان و سپس از ابو القاسم خان ابراهیم و بعد از او عبد الرضا خان پیروی کردند .

در مشهد ، این مسلک اخیر فعالیت بیشتری دارد و به شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی و محمد خان کرمانی ، فوق العاده اعتقاد دارند و احترام می گذارند .

از آن جا که عمده ی رهبران این مسلک ، بی توجه به عقل و نیز عاری از بضاعت علمی اند ، علما شأن خود را اجل از بحث و مناظره با آنان می دانند و این مطلب ، زمینه را برای تبلیغات آنان مساعد کرده است .

 

 

(1) دلیل المتحیرین، ص 22; فهرست، ج 1، ص 141; اعیان الشیعه، ج 2، ص 590.

(2) روضات الجنات، ج 1، ص 91.

(3) ارشاد العوام‏ ج 2، ص 151.

(4) منتهى الارب‏ ج 1، ص 156.

(5) برهان قاطع‏ ج 4، ص 2391.

(6) برهان قاطع ج 2، ص 551.

(7) جوامع الکلم قسمت‏سیم، رساله 9، ص 1.

(8) فرهنگ فرق اسلامى، ص 266.

(9) تاریخ فلسفه اسلامى، ص 105.

(10) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 254; ترجمه حکمة الاشراق، دکتر سجادى، ص 383.

(11) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 1، ص 494; انواریه، ص 222.

(12) شرح حکمة‏الاشراق، ص 574.

(13) انواریه، ص 244.

(14) شرح حکمة الاشراق، ص 556 و ص 517; شبیه این کلام در (انواریه) ص 194 آمده است.

(15) مفاتیح الاعجاز، ص 134.

(16) برخى از شیخیه نیز گفته‏اند: زمین محشر زمین هورقلیایى است. ر.ک: ارشاد العوام، ج 2، ص 151.

منابع: دلیل المتحیرین_ تاریخ فلسفه اسلامى_ مجموعه مصنفات شیخ اشراق  و

ww.m-maahdi.com

ww.tashazio.com

 

 

 

 

 


   لینک