زاویه انحراف


توضیح کامل فرقه ضاله صوفی

اوّلین صوفی

عثمان بن شریک کوفی مشهور به ابو هاشم کوفی است که بعدها ابو هاشم صوفی هم لقب گرفت. وی در قرن دوم می زسیت.

امام صادق (علیه السلام) در مورد او فرمودند :

« إنّه کان فاسد العقیدة جدا و هو الّذی ابتدع مذهبا یقال له التصوّف و جعله مفرّا لعقیدته الخبیثه »

(حدیقه الشیعه/ص564؛اثنی عشریه/ص33)

(همانا او (ابو هاشم) انسانی است که جدا عقیده فاسدی دارد و اوست که از روی بدعت مذهبی را بنا نهاد که تصوف نامیده شد و آن را محل فراری برای عقیده فاسد خود قرار داد.»

کیوان قزوینی که 32 سال نزد موسس فرقه گنابادیه (سلطان محمد گنابادی) خدمت کرد تا به منصور علیشاه یا منصور علی ملقّب شد و بعد ها هم توبه کرد،می گوید :

اولین کسی که زیر بار این ننگ و بدعت رفت، ابو هاشم کوفی بود که رنج ها به خود داد تا عرّاده صوفی به راه افتاد.

(استوارنامه/ص22) 

تصوف در حقیقت، مخلوطی از تفکّرات فرقه ها و ادیان مختلف اعمّ از « بودایی » ، « میترایی » ، « زردشتی » ، « مانوی » ، « تائو » ، « مسیحی » ، « برهمایی » یهود و اسلام است.

 

مسائلی همچون : فقر ، خرقه پوشی و ریاضت های طولانی ،از آداب هندو هاست.(ماللهند/ج1/ص25)

« تشرّف » را از آئین میترا گرفتند. ( آئین میترا همان مهر پرستی ایران باستان است.میترا یعنی خورشید)

 

(آئین میترا/ص27)

« غسل اسلام » گنابادی ها ، از غسل تعمید مسیحی ها اخذ شده است)

« پَرسه و گدایی صوفی مبتدی » از آئین برهمایی گرفته شده است.(ماللهند/ج2/ص453) (مخصوص فرقه خاکساریه)

 عین قول عقیده صوفی ها در مورد ذکر ، در آئین زردشت آمده که باید پیکر پیر را بدل گیرند و چنان داند که حاضر و ناظر است و از فکر پیر غایب نگردد.

(ریاض السیاحه/ص181)

چنانکه ملّا علی گنابادی، فرزند ملا سلطان مشهور به نور علیشاه ثانی می گوید : مقلّد ناچار است که در وقت عبادت ، مرشد را در نظر آورد.

(صالحیه/ص334)

کیوان قزوینی صاحب استوار نامه می گوید : صحّت اعمال و عبادات و معارف موقوف است به اجازه « قطب » والّا باطل است و قبول خدا نیست ، هرجند با خلوص نیت باشد؛ زیرا معنای خالص بودن نیّت « خلوص للقطب » است و کسی راهی به خلوص لله ندارد مگر از راه قطب. ولایت ، یعنی بیعت با ولی امر که به واسطه آن ، صورت قطب وارد قلب می شود. (استوارنامه/ص132)

« عُشریه » نیز که در فرقه نعمت اللهی گنابادی جریان دارد و جانشین خمس و زکات است، از آئین مسیحیت و یهود اخذ شده است.

یک صوفی برای رسمی شدن، باید مشرف شود. برای تشرف آداب و احکامی بنا نهاده اند که پنج غسل از جمله آنها است که صوفی قبل از تشرف به فقر باید آن را انجام دهد :

1) غسل اسلام (کپی برداری از غسل تعمید مسیحیت)

2) غسل زیارت

3)  غسل حاجت

4) غسل توبه

5) غسل جمعه : حتی اگر دوشنبه مشرف شوی باید غسل جمعه بکنی.

(رازگشا/کیوان قزوینی/ص204)

 تشرف

صوفی را در این فرقه تا قبل از تشرف، طالب می دانند و بعد از چند سال که آمادگی پیدا نمود طی مراسمی به نام « تشرف » صوفی رسمی می شود و از این به بعد، فقیر نام دارد.

نام های دیگر تشرف : پیوند ، تلقیح و ازدواج لاهوتی می باشد.    (استوارنامه/ص423)

وسایل تشرف عبارتند از : پارچه سفید ، نبات ، جوز هندی ، انگشتر و سکه.

هرکدام از این وسایل، گویای رازی است؛ به طور مثال جوز آوردن یعنی ما سر آوردیم تا بسپاریم.

شیوه تشرف :

برای صوفی شدن، طالب باید مقداری پارچه سفید که بهتر است یک قواره پارچه کفنی باشد و نیز حدود 3 کیلو گرم نبات و یک جوز هندی، سکه و انگشتر تهیه کند. او باید این پنج چیز را که وصله نام نهاده اند و هر کدام گویای رازی می باشد، در وقت تشرف به همراه داشته باشد. این وسائل را به دست پیر دلیل می دهد و آنگاه عازم مکانی می شود که رئیس فرقه یا نماینده او انتظار طالب را می کشند.

درِ خلوت را به روی غیر او هر که باشد می بندند، هرچند ولیعهد قطب باشد؛ مگر آنکه قطب اجازه خاص دهد که او هم حاضر شود؛ اما بابد ساکت بنشیند و داخل، هیچ کار و گفتاری نشود.پس قطب رو به قبله نشیند. برخی مقیّدند که روی پوست مرغز بنشیند. به مرید می گوید که در دست چپ دلیل در جانب قبله بایستد و آن پنج چیز را که آورده جلوی خودش بر زمین گذارد. پس به دلیل اشاره می کند که شروع به ادای وظیفه کن. پیر دلیل به مرید امر می کند که پا برهنه و سر برهنه و دوش برهنه شو و شال کمرت را بگشا و هر بند و گره که در لباست هست، باز کن که معنای تمام تخلیه این است. خود دلیل نیز همانطور تمام برهنه می شود.

پس پیر دلیل خم می شود و آن پنج چیز را به دست راستش می گیرد، به طوری که دست او آویخته است. سپس هر دو آرام راه می افتند.پس از طی اندک مسافت، هر دو به سجده می افتند و پشت هر دو دست خود را به زمین می گذارند و کف دست رو به آسمان می نهند. پس از آن، برمی خیزند و نگاهی به قطب نموده، دوباره به سجده می افتند. البته ذکر معینی در سجده نمی گویند. سپس برخاسته، در جلو قطب می نشینند و دلیل با دست راست خود دست راست قطب را به طور صفا می گیرد و می بوسد. و آن پنج چیز را به دست قطب می نهد. در همان ضمن، صفا اگر سبک باشد و بتواند آنها را لای درست خود گرفته که تسلیم قطب کند.

قطب آن پنج چیز را می گیرد و بر زمین می نهد و دست راست مرید را از دست دلیل خلاص نموده و آن را به طور صفا می گیرد. در این حال، قطب با ناله سه بار استغفار می کند و دلیل و مرید هم به متابعت، صیغه توبه و استغفار را می خوانند و گریه می کنند. پس رو به مرید کرده ، اشاره به عقد صفا می نماید و می فرماید که این است صورت بیعت الهیه.

(استوارنامه/ص192)

بعد ها این فقیر می تواند مدارج دیگر را طی نماید و با حکم قطب مجاز به نماز یا مجاز به دستگیری شود.

هو 121

شعار این فرقه « هو 121 » است، به حروف ابجد، نام مبارک امیرمومنان علی (علیه السلام) «110» می شود و دو حرف « یاء » و « الف » نیز می شود 11، که جمع آنها 121 می شود و معنای آن، هو یا علی است که معمولا به جای « بسم الله الرحمن الرحیم » در اول مکاتباتشان می نویسند.

به همین دلیل است که بسیاری از مردم آنها را « علی اللهی » می نامند.

انحرافات فرقه گنابادیه ...

عشریه

یکی از اعتقادات جدی این فرقه ، پرداخت عشریه به قطب به جای خمس و زکات است بدین ترتیب که هر صوفی باید یک دهم درآمد خود را به قطب یا نمایند? قطب بپردازد.

ملا سلطان میگوید:

یک عشر از ارباح مکاسب و زراعات داده شود؛ مغنی از زکات زکوی و از خمس خواهد بود.

(نابغ? علم و عرفان، ص203-204)

البته برخی توجیه کرده اند که این عشریه علاوه بر خمس و زکات است که این توجیه واقعیت ندارد.

سلطان حسین تابنده در رساله رفع شبهات سعی نموده این مسأله را توجیه کند؛ درحالیکه جمله ملاسلطان نشانگر این واقعیت است که اینها عشریه را مکفی از خمس و زکات می دانند.

تجسم صورت مرشد در عبادت

ملاسلطان گنابادی برای تئوریزه کردن این انحراف در سعادت نامه می گوید: اگر صورت مرشد ظاهری را خیال در نظر نداشته باشد، صورت هواهای نفسانی که بت تراشی نفس اند هیچ وقت از نظر او نرود.

(سعادت نامه، ص10-12)

ملاعلی گنابادی در صالحیه می گوید: مقلد ناچار است که در وقت عمل، مطاع (مرشد) رادر نظر آورد.

(صالحیه،چاپ دوم ،334؛همان چاپ حقیقت،ص598)

البته این انحراف در سایر فرقه های صوفیه نیز هست .

میرزا زین العابدین شیروانی مست علیشاه که از سرسلسله های گنابادی است، می گوید: در این حال باید که سالک در مجامع و افعال و احوال و اقوال از مراقبت صورت مرشد غافل نشود. در هنگام ذکر و ورد و طاعت و خدمت، از وجه شیخ خود زایل نگردد.

(ریاض السیاحة،ص371)

البته سلطان حسین تابنده که گویا آثار جدّ خویش را مطالعه نکرده، در رسال? رفع شبهات در پاسخ به این اشکال می گوید:

بنابراین، واضح است که در نظر گرفتن صورت در هنگام عبادت به اختیار کفر است. پس همانطور که توضیح داده شد، منظور از اهل عرفان تمثّل است و تمثیل نیست. و این مشاهدات هم بی اختیار صورت می گیرد و به هیچ عنوان شرک نیست.

مقام قطب

ملاسلطان گنابادی در سعادت نامه در مورد مقام قطب می گوید:

چون طالب و مرید اراد? حضور نماید، چنین داند که به خدمت پادشاه مقتدری رود و به بخشش او امیدوار باشد که به یک آن دو عالم را بی سبب به او بخشد و خیال را مشغول صورت شیخ دارد.

(سعادت نامه،ص162)

وی در ادامه می گوید:

چون وارد حضور گردد، در کمال عجز و فروتنی که شیو? نیازمندان است، صورت بر خاک مذلت میگذارد و به شکران? نعمت سجده به جای می آورد.   (همان،ص163)

او همچنین می نگارد:

مقصود از خلقت تو این طاعت و اقتدا است بلکه می گوییم ارسال رسل و انزال کتب و زحمت انبیا و مشقت اولیا از برای ارادت و اقتدا است.   (همان،ص138)

ملاسلطان در ولایت نامه می گوید:

ولایت، پیوند شجره الهیه است که از وجود بیعت گیرنده به دل بیعت کننده وصل می شود و آن پیوند، صورت ملکوتی ولیّ امر است که از راه باطن به واسطه بیعت متصل به دل بیعت کننده می شود و همان صورت ولیّ امر، ایمانی است که داخل دل می شود و همان صورت است حبّ علی (علیه السلام) که هیچ سیّئه به او ضرر نمی رساند.

(ولایت نامه/ص76)

او می افزاید :

اگر پیوند ولایت را به سلامت به دم مرگ برد، اگر گناه جن و انس را بر روی شانه خود ببرد، تمام را بپاشاند و هیچ و هیچ معصیت با وجود آن پیوند که همان حبّ علی (ع)، ضرر نمی رساند به او.

او در مجمع السعادات می گوید :

در بیان اینکه هر کس بشناسد امام خود را، حاجت به انتظار ظهور حضرت قائم (عج) او را نخواهد بود ، نه در عالم صغیر و نه در عالم کبیر.

در همین حال، نوع انتصاب را نیز مِن الله می دانند؛ چنانکه ملاّ علی گنابادی می گوید: باید مِن الله باشد تا کوری دلیل کور دگر نگردد و اگر چنین صوفی زیر آسمان نباشد، قرآن را مبین نباشد؛ بلکه عترت هم نباشد.

(صالحیه/چاپ دوم/ص218)

در ولایت نامه آمده است :

صاحب ولایت کلیه مطلقه را الله توان گفت؛ با این نظر و این لحاظ که فانی است در جهت غیب بینی و علی توان گفت، به آن اعتبار که مضاف به کثرات است و مستولی بر کل است و رب توان گفت، که ترتیب موکول با اوست.

(ولایت نامه/ص11)

و در ادامه می گوید :

خالق توان گفت، به اعتبار اینکه خالقیت حق تعالی به واسطه آن ظهور می یابد.

وی در حکم قطبیت فرزندش با کمال وقاحت می گوید :

پوشیده نماند که هر یک از اولیای عظام را در زمان حیات و بعد از ممات، خلفا و نوّاب لازم است که رشته دعوت، منقطع نشود که در بقاء ارض و در جمله زمان حکم « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک » جاری باشد. لذا این ضعیف، سلطان محمد، نور چشم خود ملا علی را خلیفه خود قرار دادم و چون اشاره غیبیه شده بود، تأخیر را روا نداشتم.

(صالحیه/چاپ دوم/ص346)

آری، این همان شبیه سازی و کپی کردن جریان غدیر است که هدف اصلی صوفیان بود.

1) مرحله تأسیس

این مرحله بعد از جریان سقیفه با مقدمه چینی حسن بصری شروع می شود و تا زمان ابو هاشم کوفی ادامه دارد. بزرگان این گروه سفیان ثوری و ابو هاشم کوفی است که مرحله رشد و دست به عصا راه رفتن این جریان است.

2) جوانه زدن تصوف

 از چهره های مشهور این دوره شقیق بلخی (وفات194ق) ، رابعه عَدوِیه (وفات 185ق اولین و بزرگترین زن صوفی در تاریخ تصوف) و حارث محاسبی (وفات190 تا 195ق) می باشد.

در این دوره کم کم مبانی عارفانه وارد تصوف شد، مانند عشق که توسط رابعه عدویه گسترش یافت.

3) مرحله رشد و رواج تصوف

 این مرحله تقریبا در قرن سوم جریان یافته است. از چهره های معروف این دوره که تصوف را رشد دادند ، (بایزید یسطامی) ، (جنید بغدادی) ، (سهل تُستری)(یا شوشتری) ، (منصور حلّاج) و (شبلی) بودند و در این مرحله مفاهیمی همچون شطحیات و تقدیس شیطان وارد تصوف شد که جنجالی ترین دوره تصوف را می توان همین دوره نامید.(یعنی مرحله درگیری تصوف با تشیع و تسنن)

 4) مرحله نظم و کمال

  اوائل قرن چهارم را باید شروع مرحله چهارم تصوف دانست. (کِل آبادی و سرّاج طوسی) از مشاهیر این دوره هستند. تصوف در این مرحله صورت مکتوب می یابد و اولین کتابها در این دوره به رشته تحریر در می آید؛ مانند « الرعایة لحقوق الله » که نویسنده اش مجهول است و « اللمع سراج طوسی » که متوفای 380 ق است.

 5) مرحله شرح و تعلیم

 این مرحله مربوط به قرن های پنجم تا نهم است که از بهترین قرن های رشد و شکوفائی برای تصوف محسوب می شود. در این دوره سیر و سلوک فرقه ای شروع شد و فرقه های بسیاری شکل گرفت.

 از چهره های تأثیر گذار این مرحله ، (سیف فرقانی) ، (داود قیصری) ، (عبدالرحمن جامی) ، (لاهیجی) ، (عطّار نیشابوری) ، (محمود شبستری / که از آثارش می توان « گلشن راد » را نامید) و (مولوی) را می توان نام برد.

 در این دوره ، تصوف نظری، مدوّن شد و در حیطه عمل ، گسترش بسیار یافت.

 6) ایجاد خانقاه

 در قرن چهارم واقعه ای به وقوع پیوست که نقطه عطف برای تصوف بود و آن ایجاد خانقاه است. واژه خانقاه به صورت های مختلف خوانده و نوشته می شود. بیشتر تلفظ ها عبارتند از : خانگاه، خوانقاه، خانه گاه، خانجاه، خانقه، خانگه. این واژه 33 نوع نوشتاری دارد.

 برای « خان » معانی گوناگونی در نظر گرفته اند که عباتند از :

 (خان) >> کاروانسرا

 (خان) >> معبد و پرستشگاه :       ز یزدان چو شاه آرزو یافت               ز دریا سوی خان آذر شتافت

 (خوان) >> سفره : چنان پهن خوان کرم گسترد         که سیمرغ در قاف حسرت خورد

 (خان) >>حاکم

 « گاه » هم به چند معنا آمده است:

 (گاه) >> سریر و تخت پادشاهی

 (گاه) >> زمان و هنگام

 (گاه) >> جا و مکان

 خانقاه را بیشتر به معنای معبد و پرستشگاه و سفره دانسته اند و اولین خانقاه به شهادت خود صوفیه در قرن چهارم هجری قمری توسط امیری مسیحی در رمله شام برای صوفیان ساخته شد.

 می نویسند : امیری ترسا به شکار رفته بود که در راه دوتن از این طایفه را دید که فرا هم رسیدند و دست در آغوش یکدیگر کردند و بنشستند و آنچه داشتند از خوردنی پیش نهادند و به خوردنی. آنگاه برفتند. امیر ترسا را معامله و همانجا الفت ایشان با یکدیگر خوش آمد. یکی از ایشان را طلب کرد و پرسید:آن کی بود؟ گفت:ندانم گفت:ازکجا بود؟ گفت :ندانم گفت:تو را چه بود؟ گفت هیچ چیز . امیر گفت: پس این چه الفت بود که شما را بایکدیگر بود؟ درویش گفت : این ما را طریقت است. گفت:شما را جایی هست که آنجا فراهم آئید؟ گفت:نی. گفت:پس من برای شما جایی سازم تا با یکدیگر آنجا فراهم آئید. پس آن خانقاه به رمله بساخت.

 (نفحات الانس/ص31) - (طرائق الحقائق/ج1/ص80)

 اندک اندک صوفیان هر کجا رفتند ، خانقاهی ساختند و اینگونه مساجد ترک شد و موقوفات برای خانقاه ها معیّن نمودند و آدابی بنا نهادند؛ حتی برای ورود به خانقاه آداب و رسوم خاصّی ساختند و برای هر خانقاه یک متولّی به نام شیخ درست کردند.

 (سفرنامه ابن بطوطه/ص26)

 مستر همفر، جاسوس انگلیس در کشور های اسلامی، در خاطرات خود برنامه دولت انگلستان را در مورد اسلام اینگونه بیان می کند:

 گسترش همه جانبه خانقاه های دراویش ، تکثیر و انتشار رساله ها و کتاب هایی که مردم عوام را به روی گرداندن از دنیا و مافیها و گوشه گیری سوق می دهد، مانند « مثنوی مولوی » و « احیاء العلوم غزالی» و کتابهای ابن عربی و نگهداشتن مسلمین در جهل و بی خبری و جلوگیری از تاسیس و گشایش مراکز آموزشی و تربیتی از هر قبیل. ایجاد مانع در راه چاپ و انتشار و در صورت لزوم آتش زدن کتابخانه های عمومی و برحذر داشتن مردم از فرستادن کودکانشان به مدارس دینی با وارد ساختن اتهاماتی علیه مراجع و علمای بزرگ.

 (خاطرات مستر همفر/ص65)

 اگر مسجد پایگاه رسمی اسلام است ، در مقابل خانقاه همیشه پایگاه مخالفان اسلام و کانون توطئه علیه اسلام بوده است. ارزش مسجد در اسلام بسیار زیاد است ؛ زیرا مهمترین کانون تربیت اسلامی می باشد. پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمودند: « رفت و آمد به مسجد رحمت است و خودداری از رفتن به مساجد نفاق است »

 (کنز العمال/ص570)

 و در روایتی دیگر می فرمایند : « مساجد خانه های افراد با تقوا است »

 (جامع الاحادیث شیعه/ج4/ص437)

 همچنین حضرت علی (ع) می فرمایند : « مساجد بهترین قطعات زمین هستند و ارزشمند ترین انسانها در پیشگاه با عظمت خداوند کسی است که نخستین شخص در رفتن به مسجد و آخرین نفر در بیرون آمدن از آن بوده باشد »

 (سفینه البحار/ج1/ص600)

 پرسش ما از متصوفه این است که :

 چرا خانه های خدا را رها کرده و در خانقاه ها سکونت گزیده اید؟

 و چرا در بین صفوف مسلمانان تفرقه ایجاد می کنید؟

 (اعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرّقوا)

 البته برخی فرقه های صوفیه به دلیل ترس از مردم ، اسم خانقاه های خود را به حسینیه تغییر داده اند؛ امّا برنامه های همیشگی خود را انجام می دهند. (مثل فرقه گنابادیه که اسم خانقاه خویش را تبدیل به حسینیه کرده است)

 چرا در برخی فرقه ها مانند فرقه « نعمت اللهی گنابادی » پشت سر علماء نماز نمی خوانند و برای خود مجاز نماز درست کرده اند.

 یک نکته در مورد نقش خانقاه در تصوف :

 تا زمانی که صوفیان در مساجد فعالیت داشتند، خیلی نمی توانستند افکار و عقائد و فعالیت هایشان را بروز دهند ولی به محض تشکیل خانقاه ها و دوری از مساجد آزادی عمل پیدا کرده و حتی بعضی خانقاه ها در ایران موقوفات چندین ساله دارد.

 عقاید و اندیشه های متصوفه

 هر یک از فرق صوفیه ، آداب و احکام خاصی دارند که شاید بعضی از آنها در سایر فرقه ها دیده نشود. منشأ و مبدأ این احکام در تصوف به قطب که همان رهبر صوفیان وابسته است و به همین جهت است که در میان متصوفه آداب و عقاید متفاوتی شکل گرفته است.

 1 ) ولایت در نزد صوفیه

 ولایت، از مختصات شیعه است و در غیر شیعه جایگاهی ندارد .

 به دلیل تأثیر گذاری ائمه شیعه (علیهم السلام) در بین مسلمین و چهره ممتاز ایشان در زمان امام صادق (علیه السلام) تصوف را در مقابل ائمه (علیهم السلام) قرار دادند و مسائل معنوی را در قالب بزرگان و بعدها اقطاب صوفیه مطرح کردند تا ولایت و علم ائمه (علیهم السلام) را تحت شعاع این جریان قراردهند.

 2 ) ولایت در شیعه

 در شیعه ، ولایت به معانی ذیل آمده است :

 الف) محبت و مودت که واجب است و آن ، محبت ذوی القربی است که شیعه و اهل سنت آن را قبول دارند .

 ب ) امامت که از نوع ولایت تشریعی است. خداوند این ولایت را بر عده ای خاص از بندگان خود عطا کرده و بر دیگران واجب است در امور دینی از آنان پیروی کنند. این نوع ولایت را نه اهل تسنن و نه تصوف ، هیچکدام قبول ندارند.

 ج ) زعامت ، یعنی رهبری سیاسی جامعه اسلامی که از طرف خداوند برای عده ای اعطا شده که این ولایت و وصایت از آنِ علی علیه السلام و یازده امام بعد از ایشان است و از غیر اینها جایز نیست.

 د ) ولایت تصرف که در خارج تأثیر گذار است و در نزد شیعه ، مخصوص دوازده امام است اما اهل تسنن آنرا قبول ندارند. شبیه همین معنی در تصوف نیز وجود دارد.

 3 ) تعریف ولایت در نزد تصوف

 مقام ولایت ، عبارت است از رتبه فنای فی الله ؛ ولیّ ، که همان قطب است در این مرحله در تجلی خداوند محو و مستهلک شده و به علت شکر و استغراقی که بر او عارض می شود تابعیت و عبودیت به حسب صورت (نماز و روزه ) از او مرتفع می شود؛ اما از نظر معنا او عین تابع و عابد است .

 تفاوت تصوف و شیعه در این باره ، اقسامی است که متصوفه برای ولی قائل شده اند. اقسامی که تصوف برای ولی قائل شده اند عبارتند از :

 الف ) قطب : مثل امام در نزد شیعه همیشه و در هر زمان یک نفر است. فناء فی الله و بقاء با لله ، دو قیدی است که برای قطب قائلند. بالاترین مراحل سیر و سلوک نیز مال قطب است.

 ب ) افراد : 3 نفر و گمنام هستند که کسی آنها را نمی شناسد.

 ج ) اوتاد : 4 نفرند

 د ) بدلاء (ابدال) : 7 نفرند

 هـ ) نجباء : 40 نفرند

 و ) نقبا : 300 نفرند

 این مراتب در هیچ جای معارف شیعی ، به این سبک وجود ندارد.

مسئله دیگر اینکه متصوفه ، ولایت را اکتسابی می دانند و هر کس می تواند خودش را به قطبیت برساند ، در حالی که در نزد شیعه ولی فقط از طرف خدا منصوب می شود.

 تصوف می گوید :

             پس به هر دوری ولیی قائم است                 تا قیامت آزمایش دائم است

 

دست زن در دامن هر کو ولی است              خواه از نسل عمر خواه از علی است   (مولوی)

 

ولایت در نزد تصوف بدعتی بیش نیست. آنها در مورد ولایت دست به توجیهات زیادی زدند ؛ چنانکه ذهبیه قائل شدند که : امامان ، ولایت کلیه شمسیه و اولیای صوفی ، ولایت جزئیه قمریه دارند. شاید مهمترین مسئله در تقابل تشیع و تصوف را بتوان در موضوع ولایت دید.

 با توجه به اینکه سران صوفیه در آغاز سنی مسلک بوده اند طبیعی می نماید که تن به ولایت اهل بیت (علیهم السلام) ندهند. از این رو برای انصراف از اهل بیت (علیهم السلام) و جذب مردم به خود ، تعریفی از ولایت ارائه داده اند که با اعتقادات تشیع و مبانی روایی و حتی آیات قرآن در تعارض است.

 اگر چه بعدها در فرقه های به اصطلاح شیعیِ تصوف سعی شد بین این دو تفکر جمع شود ، اما سران بسیاری از فرقه ها برای حفظ جایگاه خویش به این اندیشه صوفیانه دامن زدند.

 مهم ترین اندیشه سران این جریان ، مطرح کردن خود به جای ائمه (علیهم السلام) و نفی روایات و آیات بود. نمونه های بارز این جریان را در کلام حلّاج ، جنید، شمس و ملوی می توان دید.

 شمس تبریزی با فریاد بر سر علمای عصر خود که غرق فنون و علوم روز بودند می گوید : تا کی بر زین بی اسب سوار گشته و در میدان مردان می تازید؟ ... و تا کی به عصای دیگران به پا روید؟ این سخنان که می گوئید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره ، سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهد خود به مسند مردی نشسته بودند و از خود معانی می گفتند و چون مردان این عهد شمائید ، اسرار و سخنان شما کو . بعضی کاتب وحی بودند و برخی محل وحی. اکنون جهد کن که هر دو باشی ؛ هم محل وحی و هم کاتب وحی خود باشی.

 (مناقب العارفین افلاکی/ص52)

 در همین زمینه « بایزید بسطامی » می گوید : شما دانش خود را از سلسله مردگان فرا می گیرید؛ در حالی که ما معارف خود را از حضرت حق فرا می گیریم که همیشه زنده است و نخواهد مرد.

 (فتوحات مکیه ابن عربی/ج1/ص31)

 البته در فرقه های فعلی نیز این جریان ادامه دارد. شهرام پازوکی صوفی گنابادی می گوید : ولایت در تصوف با ولایت در تشیع شباهت فراوانی دارد.

 و بعد می نویسد : اعتقاد به وجود امام به عنوان قطب عالم امکان ، با مفهوم قطب در تصوف تقریبا یکسان است.  (عرفان ایران/ش7/ص33)

 و یا می نویسد : قطب و امام هر دو مظهر یک حقیقت و دارای یک معنا و اشاره به یک شخص است.   (عرفان ایران/ش7/ص34) 

 البته این اندیشه ولایت، چهارچوب خاصّی ندارد و رسیدن به مقام ولایت در هر زمان برای هر کس ممکن است.

 

 

 

 

 

شَطح در لغت

  در تعریف لغوی و اصطلاحی شَطَح ، اختلافات زیادی وجود دارد. از دیدگاه صوفی، شطح در زبان راندن عبارتی است که به ظاهر گزاف و گران و سنگین باشد، مانند « انا الحق » حلاج و « سبحانی ما اعظم شأنی » بایزید بسطامی.

 و از دیدگاه فقه، یعنی به زبان راندن عبارات کفرآمیز که منع شرعی دارد.

 صاحب تاج العروس که یکی از دانشمندان به نام لغت است، می گوید: اکثر ائمه لغت این کلمه را ذکر نکرده اند؛ تنها بعضی از صرفیون آن را در باب « اسماء اصوات » ذکر نموده اند.

 او سپس از یکی از استادان خود نقل می کند که او گفته: در کتب لغت بر این کلمه واقف نگشتم. گویا این کلمه عامیانه باشد ؛ در عین حال در اصطلاح تصوف به کار می رود.

  

تفسیر اصطلاحی شطح

  روز بهان بغلی شیرازی پس از تفسیر لغوی شطح می گوید : پس در سخن صوفیان ، شطح مأخوذ است از حرکات دلشان ... از صاحب وجد کلامی صادر شود از تلهب احوال و ارتفاع روح در علوّ مقامات که ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتی باشد، آن کلمات را غریب یابند. چون وجهش نشناسند و در رسوم ظاهر و میزان آن نبینند، به انکار و طعن از قائل مفتون شوند.

 ( شرح شطحیات/ص57 )

 وقتی این جریان وارد تصوف شد، بحران شدیدی درست شد و کشته هم داد. حسین بن منصور حلّاج ، اولین مقتول این جریان است و عین القضاه همدانی دومین کشته معروف آن می باشد.

 بایزید بسطامی از بزرگترین کسانی است که شطحیات زیادی از وی نقل شده است: « بایزید را گفتند که جمله خلایق در تحت لوای محمد (ص) خواهند بود ، گفت : بالله که لوای من از لوای محمد عظیم تر است.

 (شرح شطحیات/ص131)

 مولوی حکایت « سبحانی ما اعظم شأنی » گفتن بایزید بسطامی را آورده و آن را با کرامتی از وی نیز مقرون ساخته است :

             با مریدان آن فقیر محتشم                          بایزید آمد که نک یزدان منم

 

            گفت مستانه عیان آن ذوفنون                     لا اله الا اناها فاعبدون

 

            چون گذشت آن حال و گفتندش صباح          تو چنین گفتی و این نبود صلاح

 

            گفت این بار ار کنم این مشغله                   کاردها در من زنید آن دم هله

 

            حق منزّه از تن و من با تنم                         چون چنین گویم بباید کشتنم

 

            چون وصیّت کرد آن آزاد مرد                         هر مریدی کاردی آماده کرد

 

            مست گشت او باز از آن سغراق زفت           آن وصیت هاش از خاطر برفت

 

            عقل آمد نقل او آواره شد                           صبح آمد شمع او بیچاره شد

 

تا آن جا که می گوید :

 

            چون همای بیخودی پرواز کرد                      آن سخن را بایزید آغاز کرد

 

            عقل را سیر تحیّر در ربود                            زان قوی تر گفت کاوّل گفته بود

 

            نیست اندر جبّه ام الّا خدا                          چند جویی در زمین و در سما

 

            آن مریدان جمله دیوانه شدند                      کاردها در جسم پاکش می زدند

 

            هر یکی چون ملحدان گرد کوه                     کارد می زد پیر خود را بی ستوه

 

            هر که اندر شیخ تیغی می خلید                 باژگونه او تن خود می درید

 

            یک اثر نی بر تن آن ذوفنون                         وان مریدان خسته در غرقاب خون

 

            هر که او سوی گلویش زخم برد                   حلق خود ببریده دید و زار مرد

 

            وآن که اورا زخم اندر سینه زد                      سینه اش بشکافت شد مرده ابد

 

            وآن که آگه بود از آن صاحب قران                  دل ندادش که زند زخم گران

 

                                    (مثنوی/دفتر چهارم/ص249)

 

مشایخ صوفیه به توجیه این شطحیات مبادرت ورزیده اند، از جمله روزبهان بغلی (متوفای 606ق) بزرگترین کتاب را در توجیه شطحیات نوشته است. این جریان تا به امروز ادامه دارد و علمای شیعه با آن مخالفت نموده اند .

 حضرت امام خمینی (ره) ضمن مخالفت جدی با شطحیات آن را نشانه خودخواهی و وسوسه شیطان و تکبّر می داند. ایشان می فرماید: « ای مدعی معرفت و جذبه و سلوک و محبّت و فناء، تو اگر به راستی اهل الله و از اصحاب قلوب و اهل سابقه حسنایی هنیئا لک، ولی این قدر شطحیات و تلوینات و دعوی های گزاف که از حب نفس و وسوسه شیطان کشف می کند، مخالفت با محبّت و جذبه است؛ « انّ اولیائی تحت قبائی لایعرفهم غیری ». تو اگر از اولیاء حق و محبّین و مجذوبینی، خداوند می داند؛ به مردم اینقدر اظهار مقام و مرتبت مکن. و اینقدر قلوب ضعیفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجّه مکن و خانه خدا را غضب مکن! بدان که این بندگان خدا عزیزند و قلوب آنها پر قیمت است، باید صرف محبت خدا شود. این قدر با خانه خدا بازی مکن و به ناموس او دست درازی نکن؛ « فإنّ للبیت ربّا » پس اگر در دعوی خود صادق نیستی، در زمره دورویان و اهل نفاقی.

 (چهل حدیث/حدیث9)

 و در جایی دیگر می فرمایند: « همه شطحیات از نقص سالک و سلوک و خودی و خودخواهی است.

 (مصباح الهدایه /ص207)

 به هر حال این جریان باعث بروز درگیری بین تشیّع و تصوّف و همچنین علمای اهل سنّت و تصوف گردید.

 منصور حلّاج که بود؟

 یکی از جنجالی ترین چهره های تصوف ، حسین بن منصور حلّاج است. وی کسی است که اولین شطحیات را گفت و به خاطر بسیاری از انحرافاتی که وارد دین کرد، توسط علمای شیعه و سنی وقت تکفیر و بر دار شد.

 متاسّفانه صوفیان همیشه سعی نموده اند که حلاج را تطهیر نمایند و مخالفان وی را به قشری گری متّهم کنند. صوفیان از جریان کشته شدن حلاج نهایت بهره برداری را کردند و داستانهای زیادی در این مورد ساختند که از آن می توان به هلوکاست صوفیه تعبیر کرد.

 بزرگان علمای شیعه تا کنون از مخالفان منصور حلاج بوده اند. اتهام حلاج فقط این موضوع نبود و در دادگاه وی مسائل زیادی طرح شد.

 برخی از اتهامات حلاج بدین شرح است:

 1) سحر و جادوگری : عروس حلاج در دادگاه چهل مورد از آنها را نقل کرده است که در کتاب « تراژدی حلاج » بسیاری از آنان مطرح شده است.

 2) ادعای خدایی : دکتر زرین کوب در کتاب « جستجو در تصوف ایران ص 132 » می نویسد : نامه ای در منطقه ای به نام دینِوَر کرمانشاه از یک مرید وی به دست آمد که حلاج در آن نوشته بود : از « رحمن رحیم به فلان بن فلان »

 3) تبدیل عبادات به ویژه حج : وی برای مریدانش جایگزین درست کرده بود؛ که به جای رفتن به مکّه در خانه احرام کنید و در جایی نیّت و به جای حج آنجا را طواف کنید.

 (مصائب حلاج/ص153)

 4) دفاع از شیطان و فرعون : حلاج می گوید ، صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است ؛ به آتش بترسانیدند ابلیس را ، از دعوی خود بازگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی خود بازگشت. فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود ، ادّعای ربوبیت کرد.

 نظرات امام خمینی (ره) در مورد حلاّج

 صوفیان و عده ای از مخالفین تصوف سعی نموده اند بیتی که در آن حضرت امام (ره) می فرمایند: « همچو منصور خریدار سر دار شدم » را به عنوان دفاع ایشان از تصوف و حلاّج ذکر کنند؛ امّا آیا واقعا اینگونه است؟

 در پاسخ باید گفت که در ادبیات فارسی منصور نماد مقاومت، هر چند در راه باطل شده که در راه عقیده خود بر سر دار رفت. از این رو در اشعار این گونه استفاده می شود و می توان نظر امام خمینی (ره) را این چنین تعبیر کرد، مانند تشبیه اهل بخشش به حاتم طائی که به کرم مشهور شده است.

 مخالفت های ایشان با حلاّج و شطحیات در سایر آثار واشعار ایشان ، نشانه این موضوع است.

 حضرت امام خمینی (ره) پس از نقل داستانی از بیابان گردی حلاّج و ابراهیم الخواص ، می فرمایند : این دو مر جاهل به مقام توحید و توکل بودند؛ زیرا صحرا گردی و قلندری را با مقام توکّل اشتباه کردند، و ترک سعی و از کارانداختن قوایی را که حق تعالی عنایت فرموده به خرج توحید و توکّل گذاشتند.

 (شرح حدیث جنود عقل و جهل/ص214)

 ایشان در شعری خطاب به حلاج می فرمایند:

 گرتو آدم زاده هستی علّم الاسماء چه شد                قاب قوسینت کجا رفته است أو أدنی چه شد؟

 بر فراز دار، فریاد انا الحق می زنی                           مدعی حق طلب إنّیت و إنّا چه شد؟

 مرشد از دعوت به سوی خویشتن بر دار دست           لا الهت را شنیدستم ولی الاّ چه شد؟

 (دیوان امام خمینی(ره)/ص94)

 ایشان در جای دیگر می فرمایند :

 از صوفی ها صفا ندیدم هرگز                                  زین طایفه من وفا ندیدم هرگز

 زین مدعیان که فاش انا الحق گویند                         با خودبینی فنا ندیدم هرگز

 (دیوان امام خمینی(ره)/ص217)

 تا کوس انا الحق بزنی خودخواهی                          در سرّ هویّتش تو نا آگاهی

 بردار حجاب خویشتن از سر راه                               با بودن آن هنوز اندر راهی

 (دیوان امام خمینی(ره)/ص248)

 گر نیست شوی کوس انا الحق نزنی                        با دعوی پوچ خود معلق نزنی

 تا خودبینی تو، مشرکی بیش نیی                          بی خود بشوی که لاف مطلق نزنی

 (دیوان امام خمینی(ره)/ص246)

 و در بیتی دیگر سروده :

 فریاد انا الحق ره منصور بود                                      یارب مددی که فکر راهی بکنیم 

(دیوان امام خمینی(ره)/ص226)

 اما از علمای شیعه ، کسانی که به مخالفت منصور حلاّج برخاسته اند عبارتند از :

 1) شیخ ابوالقاسم حسین بن روح، سومین وکیل خاص امام زمان (عج) است.

 2) شیخ مفید(413-336ق) که به حق هر چه برای شیعه مانده از زحمات اوست.حتی مخالفان نیز او را مجدد شیعه در رأس سده چهارم دانسته اند.

 3) شیخ محمد بن ابی یعقوب معروف به ابن ندیم بغدادی (متوفی بعد از 377ق)

 4) شیخ علی بن حسین بن موسی بن بن بابویه قمی، پدر مرحوم صدوق که امام زمان (عج) برای او در توقیعی دعا نموده و او را ستایش کرده است.

 5) شیخ الطائفه محمد بن حسن طوسی (460-385ق) که حلقه اتصال متقدمین و متأخّرین به شمار می آید و غالب علوم از ناحیه او به دست ما رسیده است.

 6) ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متوفی402ق) صاحب کتاب فرق الشیعه.

 وبسیاری دیگر از علمای شیعه همچون مقدس اردبیلی، شیخ حر عاملی و .... .

 شریعت ، طریقت ، حقیقت

 این اصطلاحات را عرفای شیعه نیز قبول دارند؛ اما اختلافاتی با صوفیان دارند. در تعریف این سه اصل، عرفای شیعه می گویند :

 شریعت عبارت است از تصدیق پیامبر اکرم (ص) در مجموعه آنچه از جانب خداوند آورده و عمل بر طبق ضوابط و حدودی که در شرع مقدّس بیان شده است.

 به عبارت دیگر ، تعبّد و تسلیم در برابر انبیاء الهی و اوصیاء آنها در تمام مسائل اعتقادی ، اخلاقی و عملی که از طریق کتاب و سنت برای انسانها توضیح داده شده ، « شریعت » است.

 اما طریقت عبارت است از دست یابی به محتوا و حالت خاصی که از آن عمل انتظار می رود؛ یعنی سالک با بهره گیری از باطن و جان دستورهای دینی ، به روح خود تعالی می بخشد.

 و حقیقت عبارت است از اینکه سالک نه خود را می بیند و نه عبادت و بندگی اش را ، از عالم کثرت پا را فراتر گذاشته، حقیقت واحده حاکم بر کل هستی را مشاهده می کند و در جهان اصلی غیر از صفات و اسماء الهی و مظاهر وجودی او چیزی نمی بیند؛ حتی خود و فعل خود را ادراک نمی کند. در این صورت که معنای « لا اله الا هو کل شیء هالک الا وجهه »(قصص/88) « هیچ معبودی جز او نیست . همه چیز جز ذات پاک او فانی می شود » را به خوبی می شناسد و سِر « والله المشرق و المغرب اینما تولوا فثمّ وجه الله »(بقره115) « شرق و غرب از آن خداست و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست » را میابد و آنچه را در آیه شریفه « کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام »(الرحمن/26- 27) « تمام کسانی که روی آن و زمین هستند، فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند.« نهفته است را ادراک می کند.

 به عنوان مثال ، در نماز آنچه از مقدمات ، شرایط، واجبات و ارکان در رساله های عملیّه آمده که مربوط به عموم مردم است و انجام آن مستلزم رفع تکلیف و ترک عمدی آن موجب فسق و چه بسا به عنوان کفر تلقی شود، شریعت نامیده شده است.

 در پس این ظواهر، باطنی در کار است که بیان کیفیّت و کمّیّت آن از عهده رساله های عملیه ساخته نیست. میزان اخلاص، حضور قلب، حال و هوای عبادت و بندگی به گونه ای که حلاوت و لذت آن را احساس کند و جمعاً مسائلی که شخص را به خداوند نزدیک می کند و به روح او عروج می بخشد، طریقت نامیده می شود.

 گاهی چند نفر در یک صف، نماز می خوانند که همه از نظر رعایت شرایط ظاهری در یک سطح قرار دارند ، ولی فاصله ارزش نماز آنها در نزد خداوند از زمین تا آسمان است. و حقیقت نماز این است که نماز گزار به معنای واقعی کلمه، انقطاع از غیر برای او حاصل شود. و هیچ چیزی را غیر حق متوجه نشود

 اما از نظر صوفیه : یک صوفی اول ملزم به انجام اعمال شریعت است. بعد از آن طریقت. طریقت در تصوف سر سپردن به قطب است که راهش از شریعت بخاطر امکان اختلاف و تضادشان با همدیگر جداست و حقیقت همان مرتبه فنا است

 صوفیان معتقدند که انسان دیگر نیازی به انجام اعمال شریعت ندارد و از شرع مستغنی است چون به مقصود خود رسیده است این استغنای از شرع به دو گونه در این مراحل رواج دارد :

 استغنای بدایتی : استغناء در مسیر طریقت که برای همه امکان دارد .

 استغنای نهایتی : رسیدن به حقیقت و مقام قرب که برای همه امکان ندارد .

 بدایتی :

 چون ولی و مرشد کامل است و دخل و تصرف در همه امور می تواند بکند در شرع هم می تواند دخالت کند و ولایت مطلقه کلیه الهیه دارد صلاح می داند که شما فلان کار یا نماز را نخوانید که استغنای بدایتی است یعنی بی نیازی از شرع در طی طریق چون به زعم صوفی ها شارع به آنها گفته است .

 نهایتی :

 صوفی ها معتقدند چون به حقیقت رسیدی نیازی به شریعت نیست چرا که هدف از عبادت، ‌رسیدن به حقیقت بود .

صوفی معتقد است که در طی این طریق الزامی بر انطباق دستورات قطب با شرع نیست و مخالف با شرع هم باشد بحثی نیست. دو تن از کسانیکه این بحث را تئوریزه کردند مولوی و شیخ محمود شبستری هستند .

 مولوی در مقدمه دفتر 5 مثنوی می گوید :

 شریعت همچو شمع است ره می نماید و بی آنکه شمع بدست آوری راه رفته نشود چون در ره آمدی آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود آن حقیقت است وجهت این است که گفته اند (که گفته ؟ معلوم نیست)

 لو ظهرت الحقایق بطلت الشرایع (یعنی وقتی حقایق ظاهر شد احکام (شریعت) باطل می شود)

 وی در ادامه می گوید :

 حاصل آنکه شریعت هم چون علم کیمیا آموختن است از استاد یا کتاب و طریقت استعمال کردن داروها و مس را در کیمیا مالیدن است و حقیقت، زر شدن مس، کیمیا دانان به علم کیمیا شادند که ما این علم را می دانیم (علماء را می گوید) و عمل کنندگان به علم کیمیا شادند که ما چنین کارهایی می کنیم و حقیقت یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم یا مثلا شریعت همچون علم طبی آموختن است و طریقت پرهیز کردن به موجب طب و داروها خوردن و حقیقت صحبت ابدی یافتن و از ان دو فارغ شدن چون آدمی از این حیات می برد شریعت و طریقت از او منقطع شود و حقیقت ماند .

 علت علنی مطرح نکردن این بحث ها توسط صوفی ها در طول تاریخ حمله علمای اهل تسنن و تشیع به آنها بود .

 شبستری در گلشن راز :

 بود هستی بهشت ، امکان چو دوزخ            من و تو در میان مانند برزخ

 تو برخیزد تو را این پرده از پیش                    نماند نیز حکم مذهب و کیش

 عین القضاه خمدانی نیز در تهمیدان ص 350 و 351 می گوید :

 از نظر صوفیه حکم شریعت تا آنجاست که قالب و بشریت بر جای باشد که حکم خطاب و تکلیف بر قالب است اما کسیکه قالب را بار گذاشته باشد و بشریت افکنده باشد و از خود بیرون آمده باشد تکلیف و حکم خطاب برخیزد کفر و ایمان بر قالب تعلق دارد آنکس که تبدل الارض غیر الارض او را کشف شده باشد که زمین همان زمین نیست، قلم امر و تکلیف از او برداشته شود که « لیس علی الخراب خراج » در مالیت بر زمین خرابه مالیاتی نیست.

 چون این اعتقاد صوفیه با قرآن و سنت مخالف بود سعی کردند دلایلی برای توجیه آن بیاورند یکی از مهمترین آیاتی که به آن استناد می کنند آیه شریفه و « اعبد ربک حتی یاتیک الیقین » است. (یعنی پروردگارت را عبادت کن تا زمان رسیدن به یقین ) در حالیکه طبق نظر همه مفسرین شیعه و بسیاری از مفسرین سنی منظور از یقین در این آیه، « مرگ » است و در هیچ کجای زندگی ائمه نیز ما شاهد ترک عبادات نیستیم .

 از نظر شرع، هر انسان مکلفی باید در همه حالات اعمال دینی خود را انجام دهد مگر اینکه دو شرط از وی ساقط شود .

 1- عقل 2- اختیار (و شاید صوفیان در اینجا بخاطر کارهای خلاف شرعشان، یا عقلشان زائل شده و یا اختیارشان را به شیطان داده اند ) کسان دیگری از صوفیه نیز سعی کرده اند به شیوه های گوناگون این مساله را توجیه کنند.

نور علیشاه ثانی قطب دوم فرقه صوفی گنابادی می گوید :

 صوفی موحد است و موحد غیر محدود است و مذهب در حد است و صوفی رو به بی حدی است . (صالحیه حقیقت 233)

 و باز ادعا میکند :

 پس از یقین عبودیت نیست ربوبیت است و تکلیف نیست .

 (حقیقت 411)

 اما علما وفقهای بزرگ و عرفای بنام شیعه این تفکر صوفیه را زیر سوال برده و به شدت به ان حمله کرده اند :

 عارف بزرگ ملا حسینقلی همدانی می فرماید :

 « مخفی نماند بر برادران دینی که به جز الزام به شرع شریف در تمام حرکات و سکنات و تکلمات و لحظات و غیرها راهی به قرب حضرت ملک الملوک جل جلاه نیست و به خرافات ذوقیه اگر چه ذوق در غیر این مقام خوب است کما هو داب الجهال و الصوفیه خذ لهم الله راه رفتن لا یوجب الا بعدا ...

 (برنامه سلوک در نامه های سالکان ص 97)

 علاّمه بحرالعلوم نیز فرموده اند که :

 « پس هر که را بینی که دعوای سلوک کند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جمیع احکام ایمان در او نباشد و به قدر سر مویی از صراط مستقیم شریعت حقّه انحراف نماید، او را منافق می دان،مگر آنچه به عذر یا خطاء و نسیان از او سر زند. همچنان که جهاد دوم ، جهاد اکبر است، نسبت به جهاد اوّل ( اشاره به توضیح خاص ایشان است درباره حدیث مشهور رسول اکرم(ص) در باب جهاد اکبر و اصغر) ... . همچنین منافق این صنف منافق اکبرند و آنچه از برای منافقین در صحیفه الهیه وارد شده ، حقیقت آن برای ایشان به وجد اشد ثابت است.

 (رساله سیر و سلوک،منسوب به سید بحرالعلوم،به کوشش رضا استادی،ص66)

 عارف واصل ، امام خمینی (ره) د راین باره می فرمایند :

 « و بالجمله ، کشفی اتمّ از کشف نبی ختمی (ص) و سلوکی اصحّ و اصوب از آن نخواهد بود . پس تر کیبات بی حاصل دیگر را که از مغزهای بی خرد مدعیان ارشاد و عرفان است، باید رها کرد ... پس، از بیانات سابقه معلوم شد که آنچه پیش اهل تصوف معروف است که نمار وسیله معراج سلوک و سالک است و پس از وصول، سالک مستغنی و از رسوم گردد ، امر باطلو بی اصل و خیال خام بی مغزی است که با مسلک اهل الله و اصحاب قلوب مخالف است و از جهل به مقامات اهل معرفت و کمالات اولیا صادر شده است، نعوذ بالله منه.

 (سر الصلوه/امام خمینی/ص12)

 حکیم عارف، میرزا مهدی الهی قمشه ای پس از وصف حال عارفان راستین و شمارش مصادیق زیادی از آنان، نوشته است :

 « اگر معنای صوفی و تصوف عبارت از ادّعای دروغ مقام ولایت است و نیابت خاصه به هوای نفس و حبّ ریاست و خرقه بازی و سالوسی و ریا و دکان داری و فریب دادن مردم ساده لوح و تشکیلات و امور موضوعه موهوم و القاء اوهام و تخیّلات بر مردم زودباور به داعی کرامات دروغ که عارف به راستی گوید :

             صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد                بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد

 تا بالنتیجه از لذات حیوانی و شهوت دنیوی کاملاً برخوردار گردند و به افسون و فریب جمعی را گرد خود به نام فقر و درویشی و ارشاد جمع کرده و دکّانی از آیات و اخبار عرفانی و گفتار نظم و نثر بزرگان حکما و علمای ربّانی باز کنند و حرف مردان خدا را بدزدند برای متاع دکان خود...

 اگر این است معنای صوفی، صد نفرین حق بر این مردم باد که بدنام کنندگان نکونامان عالمند.

 (حکمت الهی/ج1/ص276).

 نکته بسیار مهم : در مسیحیت ، « پولُس » که از مخالفان جدی حضرت عیسی (ع) بود (که به قول خود مسیحیان اولین کشته ی مسیحیت به دست وی کشته شده) و این شخص بعد از مدتی بر اساس خوابی که می بیند مسیحی شده و از سردمداران مسیحیت می شود، همین شخص شریعت را از مسیحیت جدا کرد و احکام عملی را از مسیحیت برداشت و گفت که مسیحیت احتیاج به شریعت ندارد « یعنی دین بدون شریعت ».

 متصوفه هم از همین مسئله کپی برداری کرده و قائل است که شریعت تا مدتی موقت برای مکلف ثابت است و بعد از آن دیگر احتیاجی به شریعت نیست و نوبت به طریقت می رسد و بعد از آن نوبت به حقیقت.

 فرقی که می توان بین عرفای واقعی و متصوفه در مسئله شریعت، طریقت و حقیقت بیان کرد این است که :

 در طریقتِ عرفای واقعی و شیعه، ملاک، شرع و شریعت است ولی در متصوفه این طور نیست.

 در « حقیقت » عرفا، انسان از شرع بی نیاز نمی شود ولی در « حقیقت » متصوفه کسی که به حقیقت می رسد از شرع بی نیاز است.

 سماع

  سماع در لغت، یعنی شنیدن صدای خوش. صاحب لسان العرب می گوید : سماع، هر آواز خوشی است که گوش از آن لذّت ببرد.

 (لسان العرب/ذیل واژه سماع/ص165)

 ثعالبی در این باره می گوید : هر صوت زیبا که شنیده شود، سماع نام دارد. (فرهنگ اشعار حافظ/ص265)

 اما سماع در اصطلاح :

 شعرخوانی همراه با ساز و آواز و حرکات موزون بدنی (پایکوبی و دست افشانی)به منظور ایجاد حال و وجد صوفیانه را گویند.

 شکل سماع ، به نوعی است که در خانقاه به صورت دایره وار جمع و از آلات موسیقی استفاده می کنند و آواز می خوانند و در نهایت از خود بی خود می شوند.

 ابزار سماع : طبل ، دف ، نی ، رباب (شبیه طنبور) است.

 اما در مورد پیشینه سماع باید گفت که در اوایل تصوف خبری از آن نبود؛ ولی از نیمه دوم قرن سوم این موضوع مطرح گردید. این که از موسیقی یونانی بوده یا از آئین میترا، اطلاع دقیقی در دست نیست.

 (احیاء علوم الدین/ج2/ص585)

 در کتابهای اولیه تصوف نیز در مورد سماع مطالبی آمده است، از جمله در آثاری همچون :

 اللمع ، قوت القلوب ابوطالب مکی و رساله قشیریه.

 مهمترین مروّجان و اساتید سماع : ابوسعید ابوالخیر ، احمد غزالی ، روزبهان بغلی، اوحدالدین کرمانی ، مولوی و بهاء ولد، فرزند مولوی بوده اند.

 مهم ترین فرقه ای که سماع خیلی در آن رواج دارد فرقه خاکساریه می باشد

 اعتذار ابلیس یا حبّ شیطان

 یکی دیگر از اعتقادات صوفیان ، مسئله دفاع از شیطان است.

 اوّلین شخصی که در تصوف، به دفاع از شیطان پرداخت، منصور حلاّج است. او دلیل سجده نکردن شیطان بر آدم را، شدّت توحید معرفی نمود

 حلاّج می گوید :

 موسی با ابلیس در عقبه طور به هم رسیدند. موسی گفت : چه منع کرد تو را از سجود؟

 ابلیس گفت : دعوی من معبود واحد را و اگر سجده کردمی آدم را مثل تو می بودی؛ زیرا که تو را ندا کردند و یکبار گفتند : « اُنظُر إلی الجَبَل » (اعراف143) بنگریدی (فوری برگشتی) و مرا ندا کردند هزار بار « اُسجد لآدم » و سجده نکردم.

 (شرح شطحیات/ص58)

 و یا می گوید : صاحب من و استاد من، ابلیس و فرعون است. به آتش بترسانیدند ابلیس را ، از دعوی خود بازنگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی بازنگشت. فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود، ادعای ربوبیت کرد. (الطوامیس/ص51)

بعدها کار به جایی رسید که ابوالقاسم گورکانی از سران متصوفه، شیطان را « سیّد الموحّدین » نامید.

 مکاتب اولیه تصوف

دو مکتب در تصوف به وجود آمده : مکتب عراق و مکتب خراسان

 ویژگی مکتب عراق :

 صوفیان در مکتب عراق بنیادهای تفکرات غیر اسلامی و آمیزه ای از اعتقادات و رفتارهای عرب قبل از اسلام را مخلوط با اسلام کردند و این گونه جریان عراق را بوجود آوردند.

 ویژگی مکتب خراسان :

 در این مکتب ، علاوه بر اعتقادات اسلام، آئین های غیر اسلامی بیشتر نمایان بود. آئین های ایران باستان و نزدیکی با هندوستان و رواج تفکّرات هندوئیسم، نقش موثری در شکل گیری این مکتب داشت و در مقابل این مکتب، مکتب عراق قد علم کرد و چرخش و سمت تصوف به سوی خراسان آمد و تصوفِ نظری در خراسان نسبت به عراق رشد بیشتری کرد. گفتنی است که کتابهای اولیه تصوف اکثرا محصول مکتب خراسان هستند . کتابهایی همچون :

 اللمع سراج طوسی ، التعرف کلابادی ، طبقات الصوفیه سلمی ، رساله قشیریه قشیری ، کشف المحجوب هجویری

 این آثار، قدیمی ترین کتبی هستند که در مکتب خراسان تألیف شده است.

 تفاوت مکتب عراق با خراسان :        

 1.    مکتب عراق، مکتبی انزوا طلب و با زهد و گوشه نشینی و رهبانیت توأم بود و بزرگان آن معتقد بودند که باید از مردم دور شد و به خانقاه ها رفت ، امّا مکتب خراسان معتقد بود که باید با مردم بود و با آنها زندگی کرد و به همین دلیل مکتب خراسان ، رشد بیشتری نسبت به مکتب عراق پیدا نمود.

 2.ریا و تظاهر د رمکتب خراسان بیشتر است ولی در مکتب عراق به دلیل گوشه نشینی زیاد ملموس نبود.

 3.موسس مکتب عراق، ابو هاشم کوفی است و بزرگ آنها جنید است؛ اما موسس مکتب خراسان معلوم نیست.

 مشخصات فرقه ای مکتب عراق :

 برخی شاخه ها و موسسان فرقه های مکتب عراق عبارتند از :

 1) محاسبیه : حارث بن اسد محاسبی که بزرگ این جریان است؛ نه موسس آن.

 2) نوریه : احمد بن محمد نوری

 3) سهلیه : سهل بن عبد الله تستری

 ۴) حلمانیه : ابو حلمان دمشقی که جریان نظر بازی و شاهد بازی را وارد تصوف کرد.

 ۵) خرازیه : ابو سعید خراز

 ۶) قادریه : عبد القادر گیلانی یا جیلانی

 7)کبرویه : نجم الدین کبری. صوفیان می گویند : او به هرکه نظر می کرد ولیّ خدا می شد و به همین دلیل، وی را شیخ ولی تراش می گفتند.

 اولین فرقه های مکتب خراسان :

 قلندریه

 قلندریه، هم فرقه و هم جریان فکری مستقلی است که موسس آن معلوم نیست. اینان چند ویژگی داشتند :

 1)ترک تعلق به آداب و رسوم جاری در صوفیه؛ یعنی با وجود مخالفت با انزواطلبی و گوشه نشینی سایر صوفیه، قلندرها آزاد بودند.

 2)بی قیدی افراط آمیز در رفتارهای اجتماعی که باعث شد نام رند بر آنها گذاشته شود .

3)مجردبودن، آنان معتقد بودند که نباید ازدواج کرد. همین امر باعث شد که مشتری بسیاری پیدا کنند. ضمن اینکه بیشتر در سیر و سیاحت بودند.

 بزرگ این جریان قطب الدین حیدر بن تیمور بن سلطان شاه سالوری (وفات 618 ق) می باشد.

 ملامتیه

 یک فرقه از فرقه های مکتب خراسان است و چون خیلی رشد داشت ، مکتب خراسان را با آن می شناختند.

بنیان گذار این فرقه، ابو حفص نیشابوری و حمدون قصار بودند.

آداب و تفکرات ملامتیه :

 1)اصرار داشتند که در سبک زندگانی و رفتار و روش اجتماعی بر خلاف عامه مردم باشند.

 2)می کوشیدند حالتی داشته باشند که مورد نفرت و خفّت، ناخشنودی و اجتناب مردم واقع گردند.

 3)اگر در باطن تابع شرع بودند، می خواستند مردم آنها را تارک شرع بپندارند.

 ۴)شعار « الشهره آفه » را نصب العین خود قرار داده و می خواستند به عدم تقوا و ترک شرع معروف شوند تا از سیر و سلوک درونی باز نمانند.

5)با سماع و فرقه و ذکر مخالف بودند.

 (جستجو در تصوف ایران/ص339)

 تصوف و تشیع

 سوابق صوفیه نشان می دهد که صوفیانِ نخستین، بیشتر سنی مذهب هستند مانند :جنید بغدادی ، ابو هاشم کوفی ، منصور حلاج ، ابو حلمان دمشقی ، قطب الدین حیدر ، مولوی ، بایزید بسطامی ، عطار ، سنایی ، همه و همه سنی هستند.                     

 حال سوال این است که ....

 تصوف از چه زمانی وارد تشیع شد؟

 چه کسانی در این امر نقش داشتند؟

 و چرا این جریان وارد تشیع گردید؟

 تا عصر صفویه صوفی کم بود و چون مبنای دولت صفویه شیعه گری بود، تشیع مذهب رسمی شد.

 شاه اسماعیل ، از نوادگان شیخ صفی اردبیلی بود و شیخ صفی، صوفی و دارای اختیارات و نفوذ بی نظیر در ایران بود. صفویه تشیع را مذهب رسمی اعلام کرد و از طرفی چون شاهان صفوی از نسل صوفی بودند و به تصوف گرایش داشتند، تشیع و تصوف را در کنار هم قرار دادند.

دکتر زرین کوب در این باره می گوید : صفویه در عین اینکه تصوف را رکن عمده دولت خویش ساختند ، تصوف را رکن دیگر آن تلقّی کردند و در نهضت انقلابی آنان بود که تصوف و تشیع به هم امتزاج یافت.

 (دنباله جستجو در تصوف ایران/ص230)

 شاه اسماعیل خودش را مرشد کامل و قطب وقت اعلام کرد و تصوف در کنار تشیع در ایران گسترش یافت.

 بعدها در زمان شاه عباس عده ای از بزرگان خاندان صفی ادعای مرشدیت کردند و خواستند مرشدیت و پادشاهی را از هم جدا نمایند. آنها پادشاه را از مقام مرشد کامل خلع کردند. این مسئله و نفوذ علمای شیعه در دربار باعث گردید که شاه عباس به مخالفت با صوفیان برخیزد و سر انجام دست به قلع و قمع صوفیان زد و کار به جایی رسید که کسی جرأت نداشت خود را صوفی معرفی کند.

تمامی منابع این پست از وبلاگ زیبای  آنتئ سوفیان می باشد.


   لینک