فرقه زیدیه

دوره کوفیان نخستین


زیدیه در ابتدا با ادغام دو جریان از شیعیان کوفه، یعنی «جارودیه» و «بَتریه»، شکل گرفت. جارودیه به سبب نام «ابوالجارود زیاد‌بن‌منذر» به این نام معروف شده است. او یکی از یاران برادر زید، محمد باقر(علیه‌السلام)، بود و هنگامی که یاران زید او را تنها گذاشتند، قیام زید را دنبال کرد. جارودیه بعضی از تعالیم تندروانه محمد باقر(علیه‌السلام) را به درون ]اعتقادات[ زیدیه آوردند و لذا امامت سه خلیفه سابق بر علی(علیه‌السلام) را نپذیرفتند.
آنها بیان می‌کردند که علی(علیه‌السلام) به عنوان وارث (وصی)، توسط پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) منصوب شده بود و این تلویحاً به معنای جانشینی او بود. آنها اکثریت صحابه و جماعت مسلمان را به سبب آنکه امام بر حق را ترک کرده‌اند، سرزنش [لعن] می‌کردند. آنها احادیث شرعی را که توسط محدثان اهل‌سنت منتشر شده بود تکذیب می‌کردند و معتقد بودند که تنها قانون دینی را خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) بیان کرده است. هرچند آنها برخلاف امامیه، صلاحیت تعلیم و آموزش دینی را منحصر در امامان نکردند، بلکه تعلیم هر عضوی از اهل‌بیت را که از نظر علوم دینی صلاحیت داشته‌ باشند، پذیرفتند.
بتریه در ابتدا یکی از گروههای معتدل شیعی بود. آنها از بعضی تعالیم [امام] محمد باقر(علیه‌السلام) انتقاد می‌کردند و او را به عنوان «امام» نپذیرفتند. آنها علی(علیه‌السلام) را به عنوان افضل مسلمانان بعد از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) می‌پذیرفتند و در عین حال، امامت خلفای سابق بر او را نیز تصدیق می‌کردند؛ چرا که علی(علیه‌السلام) با آنها بیعت کرده‌ بود. آنها به هیچ‌گونه علم ممتاز و ماورایی برای خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) اعتقاد نداشتند، بلکه به صحت و اعتبار علم دینی رایج در میان مسلمانان که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود، معتقد بودند. همچنین استفاه از دلیل جزئی (اجتهاد، قیاس) در تعیین حکم شرعی را جایز می‌دانستند. بتریه قسمتی از جریان عمومی محدثان کوفی بود، و از آنجا که این جریان در طول قرن سوم هجری (نهم میلادی) به اهل‌سنت گروید، آرا و عقاید جارودیه در میان زیدیان رایج گشت.
اگر چه اکثریت فقط فرزندان حسن و حسین(علیهما‌السلام) را به عنوان مدعیان شرعی امامت می‌شناختند، امامت شرعی در ابتدا محدود به فرزندان علی(علیه‌السلام) نبود.
قبل از سقوط خلافت بنی‌امیه، کوفیان زیدی از عبدالله‌بن‌معاویه که از فرزندان جعفر طیار بود، پیروی کردند. در قرن چهارم هجری (دهم میلادی) نیز گروهی از زیدیه با عنوان «طالبیه» مشهور بودند و شایستگی همه فرزندان ابوطالب، پدر علی(علیه‌السلام)، را برای امامت تصدیق می‌کردند.
بنابر عقیده عمومی زیدیه، سه امام اول یعنی علی، حسن و حسین(علیهم‌السلام) به واسطه انتصاب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) به امامت رسیده‌اند. بعد از حسین(علیه‌السلام) تثبیت امامت از طریق شورش مسلحانه (خروج) و فراخوان رسمی (دعوت) برای بیعت با داوطلب صالح و حائز شرایط، صورت گرفته است. از میان صلاحیتها، دانش دینی مورد تأکید آنان است. بسیاری از امامان زیدی در سرتاسر قرون، دانشمندان و نویسندگان دینی را به بهترین شکل تربیت کرده‌اند. همچنین، اگر چه برخی از زیدیان متأخر نوعی مصونیت از گناه را برای سه امام اول پذیرفته‌اند، اما آنها عموماً مصون از گناه و اشتباه (معصوم) محسوب نشده‌اند.
در مسائل الهیات، کوفیان زیدی جبرگرا بودند و به شدت با قدریه و معتزله مخالفت می‌کردند. با این حال، مسئولیت اندک انسان در مورد اعمال خود را نیز می‌پذیرفتند. آنان مخالف تشبیه و تجسیم بودند، اما در مخالفت با متعزله به واقعیت داشتن صفات خدا، اذعان داشتند. آنها عقیده مخلوق بودن قرآن را نپذیرفتند، اما بر ازلی بودن آن همراه با خداوند نیز پافشاری نکردند. در برابر عقیده مرجئه، آنان بیان می‌کردند که افعال انسان بخشی از ایمان را تشکیل می‌دهد و همانند اباضیه فاسق را تحت عنوان کفر نعمت و کافر ناسپاس ـ و نه در ذیل شرک یا تکذیب خدا ـ دسته‌بندی کردند.
سرزمین تحت سیطره اهل‌سنت، منزلگاه ناسپاسی و بی‌ایمانی بود. این اعتقاد آنها، قیام اباضیه در برابر نظم تثبیت شده را توجیه کرد و علاوه بر آن، به آنها اجازه داد تا با دیگر مسلمانان در کمال آرامش معاشرت کنند.
از نظر فقهی، زیدیه در ابتدا بر تعالیم افراد مختلف صالح و شایسته از علویان مانند ]امام[ محمد باقر(علیه‌السلام)، [امام] جعفر صادق(علیه‌السلام)، زید‌بن‌علی و محمد نفس زکیه اعتماد داشتند. همچنین گاه بر ادعای مورد اجماع خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) اعتماد می‌کردند. در قرن سوم هجری، بر اساس تعالیم احمد‌بن‌عیسی‌بن‌زید، قاسم‌بن‌ابراهیم رسی، حسن‌بن‌یحیی‌بن‌حسین‌بن‌زید و محمد‌بن‌منصور مرادی، چهار مدرسه فقهی شکل گرفت. این مدارس را ابوعبدالله علوی (م ۴۴۵ق) در اثری به نام کتاب الجامع الکافی توصیف کرده است. او در زمان خود، فرد موثقی در میان کوفیان زیدی بوده است.
قیامهای نافرجامی که کوفیان زیدی از آنها حمایت کردند، عبارت‌اند از: قیام محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم در سال ١۴۵ق؛ قیام حسین‌بن‌علی صاحب الفخ در سال ١۶٩ق؛ قیام یحیی‌بن‌عبدالله در سال ١٧۶ق؛ قیام محمد‌بن‌ابراهیم طباطبا در سال ١٩٩ق؛ قیام محمد‌بن‌قاسم صاحب الطالقان در سال ٢١٩ق و قیام یحیی‌بن‌عمر‌بن‌یحیی در سال ٢۵٠ق. بعد از آن، فعالیت زیدیان با موفقیت به نواحی دوردست و کوهستانی جنوب دریای خزر و کشور یمن منتقل شد، مکانهایی که امکان فرار از نظارت حکومت مرکزی در آنها وجود داشت.

_ زیدیه در حاشیه دریای خزر
اسلام زیدی ابتدا در یک مقیاس محدود به دست رهبری شورشی علوی، یحیی‌بن‌عبدالله و یاران کوفی او، در سال ١٧۵ق در میان دیلمیان غیرمسلمان ترویج شد. اما آنچه چشمگیر و مؤثرتر بود، فعالیت مذهبی برخی مبلغان محلی از پیروان قاسم‌بن‌ابراهیم (م ٢۴۶ق) در طبرستان غربی، منطقه رویان، کلار و چالوس بود. تعالیم قاسم در الهیات، مظهر انتقال از عقاید زیدیان کوفی نخستین به ضد جبرگرایی، دیدگاههای تند ضد تجسیم و تشبیه، تفکیک میان خدا و افعال شر و تأکید بر تمایز مطلق خداوند با همه خلقت بود.
عقاید او هر چند با نظر متعزله معاصر خود متفاوت است، زمینه لازم را برای انتخاب الهیات معتزلی در میان پیروان متأخر خود فراهم کرد. تعالیم او در فقه، گونه‌ای سنت شیعی متعادل و متأخر از مدینه ارائه می‌کرد که کاملاً از عقیده مکتب زیدی کوفه مستقل بود.
در سال ٢۵٠ هجری مردم رویان قیام کردند و از حسن‌بن‌زید حسنی که از اهالی ری بود، برای رهبری خود دعوت کردند. حسن‌بن‌زید اولین حکومت زیدی را به پایتختی آمل پایه‌ریزی کرد. او به صورت رسمی از آیین و فقه شیعی و اعتقادات معتزلی حمایت کرد و مشهور است که کتابهایی در فقه و امامت نیز نگاشته است. پس از او برادرش محمد جانشین او شد و تا سال ٢٨٧ق حکومت کرد. هیچ یک از این دو برادر در نزد زیدیان متأخر به عنوان «امام» شناخته نشده‌اند و سنت تحصیلی نیز تعالیم آنها را نادیده گرفت.
بعد از سرنگونی محمد‌بن‌زید، حسن‌بن‌علی اطروش الناصر للحق حسینی که در گیلکجان و هَوسَم فعال بود و سبب تغییر کیش دیلیمانِ شمال سلسله جبال البرز و گیلکیهای شرق سفیدرود شده بود، در سال ٣٠١ق آمل را فتح کرد و حکومت زیدی را در طبرستان احیا نمود. او تا زمان مرگش در سال ٣٠۴ق حکومت داشت. نوشته‌های بی‌شماری در فقه و اعتقادات از او به جای مانده است و عموماً به عنوان «امام» شناخته شده است.
تعالیم او تا اندازه‌ای با تعالیم قاسم‌بن‌ابراهیم متفاوت بود، ولی در آرای اساسی اعتقادی با آرای قاسم شباهت داشت. اما او به طرزی جدلی، ضد معتزلی بود. او در فقه و شریعت، به سنت زیدی کوفی نزدیک‌تر از قاسم بود و اغلب به عقیده شیعه امامی نیز نزدیک می‌شد. او در باب ارث نظر فقه امامیه را پذیرفت و دیدگاه تبعیض‌آمیز اهل‌سنت درباره ارث را که با خاندان پدری منطق می‌شود نپذیرفت. او همچنین تحریم امامیه درباره طلاق بدعت را پذیرفت.
بعد از این، زیدیان حاشیه دریای خزر به دو جماعت و مکتب رقیب تقسیم شدند:
«قاسمیه» که در طبرستان غربی، رویان و مرزهای دیلم با طبرستان غالب بودند، و «ناصریه» که در گیلان شرقی و دیلم مرکزی غالب بودند. قاسمیه ارتباط نزدیکی با خاندان قاسم داشتند. نوه او، یحیی‌بن‌حسین الهادی الی الحق، در طول حکومت محمد‌بن‌زید به آمل آمد. اما چون بعضی از همراهانش او را «امام» خطاب کردند، مورد سوءظن محمد‌بن‌زید قرار گرفت و به سرعت آنجا را ترک کرد. بعد از اینکه او حکومت زیدی را در یمن تأسیس کرد، گروههایی از زیدیان طبرستان و کلار داوطلبانه به او پیوستند. کتابهای فقهی الهادی الی الحق بلافاصله توسط قاسمیه انتخاب شد و به دست دانشمندان علوی آن دیار مورد شرح و اظهار نظر قرار گرفت. ارتباط نزدیکی میان قاسمیه و زیدیان یمن وجود داشته است. ناصریه در جست‌وجو و انتخاب فرزندان الناصر للحق برای رهبری می‌کوشیدند. به همه رهبران آنها لقب «الناصر» داده شد و آرامگاه الناصر للحق در آمل، به عنوان یک مکان زیارتی برای ناصریه، قرنها باقی ماند. اما فقط یکی از فرزندان او به نام حسین‌بن‌جعفر الناصر که در هوسم حکومت می‌کرد (۴٧٢ ـ ۴٣٢ق) به عنوان یک «امام» زیدی شناخته شده است.
در اوایل، خصومت میان دو مکتب شدید بود، تا آنکه امام ابوعبدالله‌بن‌الداعی المهدی لدین الله (م ٣۶٠ق) با جدیت به ترویج این عقیده پرداخت که مبانی و آرای هر دو مکتب، به طور یکسان صحیح و معتبرند. در این منطقه اغلب علویان بدون داشتن صلاحیت کافی، برای امامت حاضر می‌شدند و گاهی دو یا چند نفر از آنها حمایت محلی را به طور همزمان به دست می‌آوردند. این شرایط سبب شده بود که زیدیان به تأیید و تصدیق یک مقام حاکم قانونی در مرتبه بعد از «امام» نیازمند باشند. آن مقام عموماً «داعی» خوانده می‌شد. آنها این لقب را بارها برای خود انتخاب کردند. حسن‌بن‌زید، برادرش محمد و حسن‌بن‌هاشم (جانشین الناصر للحق) همگی به لقب الداعی الی الحق دست یافتند.
دیگران نیز لقب الداعی الی الرضا را اظهار می‌کردند. «الرضا» به امام منتظر از خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) اشاره داشت. بعضی از حاکمان علوی زیدی نیز لقب «امیر» را برگزیدند.
هر چند دو جماعت زیدی در این منطقه یکدیگر را به رسمیت شناختند، غالباً از حاکمان متفاوتی پیروی می‌کردند. بعد از آخرین شکست حکومت زیدی در آمل، هوسم مرکز تعلیم و تعلم ناصریه شد و جعفر‌بن‌محمد الثائر فی الله، نوه یکی از برادران الناصر للحق، محلی برای خاندان علوی بنا نهاد. هر چند حکومت آنها در هوسم غالباً توسط بازماندگان الناصر للحق و دیگران مورد تردید قرار می‌گرفت و به چالش کشیده می‌شد، آنها اداره شهر را دائماً در اختیار داشتند. هنگامی که لاهیجان به عنوان شهر اصلی گیلان شرقی در قرن ششم هجری جایگزین هوسم شد، فرزندان الثائر فی الله برای حکومت به آنجا رفتند. در میان قاسمیه، لنگه که میان هوسم و چالوس قرار داشت، مقر چندین امام در اواخر قرن چهارم و پنجم بود. بعدها به سبب اینکه بیشتر نواحی زیدی در رویان و دیلمان تحت نظارت اسماعیلیان نزاری درآمد، بعضی از امامان قاسمی در گیلان شرقی به فعالیت پرداختند.
علوم دینی با امام احمد‌بن‌حسین المؤید بالله (م ۴١١ق) و برادرش ابوطالب الناطق بالحق (م ۴٢۴ق) در میان قاسمیه به اوج رسید. آنها در آمل متولد شدند و برای مدتی در بغداد تحصیل کردند. سپس به حلقه اطرافیان صاحب‌بن‌عباد، وزیر آل‌بویه و طرفدار جدی الهیات معتزلی و شیعی درآمدند و با رئیس معتزله، قاضی عبدالجبار که در ری بود نیز ارتباط داشتند. هر دو برادر کتابهای فقهی اصیل و شرحهایی بر سنت قاسمیه نوشتند. گاه المؤید بالله به عنوان مؤسس یک مکتب یعنی «مؤیدیه» محسوب شده است. آنان در الهیات عقیده مکتب معتزله بصره را که قاضی عبدالجبار ارائه کرده بود پذیرفتند. ارتباط نزدیک میان زیدیه و معتزله در این زمان، در افزایش هر چه بیشتر تمایل به علوی‌خواهی پیرامون مسئله امامت در عقاید معتزله، منعکس شده است. دو دانشمند و نویسنده معتزلی که از مکتب قاضی عبدالجبار بودند، ابوالقاسم سبطی و محسن‌بن‌کرامه حاکم جُشَمی (م ۴٨۴ق)، دو زیدی فعال گشتند؛ به گونه‌ای که کتابهای بسیاری از حاکم جشمی در میان زیدیه معتبر شناخته شد. المؤید بالله رساله‌ای با عنوان رساله سیاسه المریدین درباره زهد و اخلاص صوفیه نوشته است. از این رساله موضع زیدیه در قبال تصوف معلوم می‌شود. او صوفیان متقدم (از فضیل‌بن‌عیاض تا جنید) را که بر زهد، توبه و جنبه‌های خالصانه ریاضتهای خود تأکید می‌کردند، تحسین می‌کند، اما از پندارهای صوفیه که موجب اشتغال آنها به فعالیتهای غیرشرعی مانند سماع و رقص می‌شود، انتقاد می‌کند.
در طول قرن ششم هجری، جریان زیدی در حاشیه دریای خزر به طور جدی افول کرد، این انحطاط تا حدی به خاطر توسعه و گسترش اسماعیلیه بود که زیدیه را در گیلان شرقی منحصر کرد تا حدی نیز به نزاع میان مدعیان علوی که منجر به دسته‌بندیهای مختلف می‌شد، ارتباط داشت. در حدود یک قرن و نیم بعد، حضور مختصر و اندکی از آنان شناخته شده است. در سال ٧۶٩ق، سیدعلی‌کیابن‌امیرکیا که زیدیان تائب از او پیروی می‌کردند، درصدد فتح گیلان شرقی برآمد. دانشمندان زیدی لاهیجان و رانِکوه او را به عنوان «امام» تصدیق می‌کردند. فرزندان او تا سال ٩٣٣ق علی التوالی به حکومت رسیدند تا اینکه در این سال، سلطان احمدخان به همراه بسیاری از افراد زیدی تحت فرمان خود، به شیعه امامیه تغییر مذهب داد. بقایایی از یک سنت تعلیم و تعلم زیدی در گیلان شرقی تا آن تاریخ به وسیله نسخ خطی متون زیدی که در آنجا نگاشته شده‌اند، تأیید می‌شود. این آثار در آخرین دوره، قبل از تغییر مذهب به نگارش درآمده‌اند.


_ زیدیه در یمن


امامت زیدی در یمن به سال ٢٨۴ق توسط نوه قاسم‌بن‌ابراهیم، الهادی الی الحق، تأسیس شد او را قبایل محلی به امید فرو نشاندن خصومت میان آنها، به آن منطقه دعوت کرده‌ بودند. البته عقاید شیعی در بخشهایی از یمن، از زمان ظهور اسلام ظاهر شده بود، اما دلیل کوچکی نیز مبنی بر فعالیت مخصوص زیدیان قبل از ورود الهادی الی الحق به آنجا وجود دارد. الهادی پایتخت خود را شهر «صَعَده» قرار داد. او و پسرانش محمد المرتضی(م ٣١٠ق) و احمد الناصر لدین الله (م ٣٣٢ق) یکی پس از دیگری به عنوان «امام» شناخته شدند. آنها در مسجد جامع آن شهر مدفون‌اند. صعده نیز به عنوان پایگاه مستحکم ایمان زیدی و تعالیم آن در یمن باقی ماند.
تعالیم الهادی پیرامون مباحث فقهی در دو کتاب کتاب الاحکام و کتاب المنتخب بیان شده است. تعالیم او بر عقاید جدش قاسم‌بن‌ابراهیم استوار است. با این تفاوت که الهادی دیدگاههای شیعی بیشتری اتخاذ کرده است. به عنوان مثال، او گفتن «حی علی خیر العمل» در اذان را تجویز کرد و این عقیده‌ای شیعی است. تعالیم او به عنوان پایه و اساس مذهب فقهی «هادویه» که تنها مذهب رسمی در میان زیدیان یمن است، باقی ماند. عقاید او در الهیات به مکتب معتزله بغداد در آن عصر نزدیک بود، اما او به موافقت خود با آنها تصریح نمی‌کرد. او از رأی جارودیه پیرامون «امامت» حمایت نمود و صراحتاً ابوبکر و عمر را به عنوان غاصب سرزنش کرد.
بعد از احمد الناصر لدین الله، میان فرزندان او مشاجره و نزاع رخ داد و لذا هیچ‌یک از آنها به عنوان «امام» شناخته نشد. امامت به دست المنصور بالله القاسم العِیانی (٣٩٣ ـ ٣٨٨ق) که از فرزندان عموی الهادی یعنی محمد‌بن‌قاسم بود، تجدید شد. فرزند او، المهدی لدین الله نیز به عنوان «امام» تصدیق شد (۴٠۴ ـ ۴٠١ق). اما با وجود آن، صلاحیت او از نظر دانش دینی مورد تردید قرار گرفت و او نیز با مطرح کردن ادعاهای غیر واقعی مانند اینکه در رتبه و منزلت همسان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) است و یا او همان مهدی منتظر است، از خودش دفاع می‌کرد. او در یک نبرد کشته شد، اما پیروان و خاندانش اعلام کردند که او نمرده است و باز خواهد گشت. در اثر پافشاری آنها بر این مطلب، فرقه‌ای به نام «حسینیه» ایجاد شد که یکی از فرزندان برادر المهدی، یعنی جعفر، رهبری آن را به عهده گرفت. آنها پایگاههای محکم کوهستانی در «شَهارَه» ساختند و مالک آنجا شدند. آنها در طول قرن پنجم هجری، اصلی‌ترین نیروی مخالف حکومت اسماعیلیان صُلیحی بودند.
در یک دوره مشابه، فرقه زیدی دیگری به نام «مطّرفیه» توسط مطّرف‌بن‌شهاب (م بعد از ۴۵٩ق) به وجود آمد. او با صراحت تعالیم خود را بر اساس کتب قاسم‌بن‌ابراهیم، الهادی الی الحق و دیگر امامان یمنی متقدم ارائه کرد، و به بعضی از احادیث منسوب به زید‌بن‌علی نیز ـ البته با تفسیر دلخواه خود از آنها ـ اعتماد داشت.
الهایت و جهان‌شناسی ارائه شده توسط او، اساساً از آموزه‌های معتزلی منحرف شد و این مطلب سبب در تضاد قرار گرفتن او با تعالیم معتزله بصره شد که امامان قاسمی شمال ایران از آن حمایت می‌کردند. مطرفیه تمایلات زاهدانه و دیندارانه متمایزی ارائه کردند. براساس عقیده «هجرت» (ضرورت مهاجرت از سرزمین ظلم و بی‌عدالتی) که قاسم‌بن‌ابراهیم و دیگر مراجع رسمی زیدی تعلیم می‌دادند، آنها «اقامت‌گاههای مهاجران» را بنا کردند. در این مکانها برای پرداختن به اموری چون عبادت، تزکیه روح، ریاضت و آموزش اجتماع می‌کردند. آنان که معمولاً در قلمرو قبیله‌ای حمایت می‌شدند، نمونه‌ای از مراکز آموزش حفاظت ‌شده‌اند که در میان زیدیان متأخر یمن متداول بود و به آنها «هجره» گفته می‌شد.
مطرفیه در ابتدای تأسیس و در طول دوره صلیحیه بدون مخالفت جدی از طرف جریان اصلی زیدی گسترش یافت، اما بعد از تجدید امامت توسط احمد‌بن‌سلیمان المتوکل علی الله (۵۶۶ ـ ۵٣٢ق) تحت فشار روز افزونی قرار گرفت. المتوکل از وحدت زیدیه در داخل و خارج از یمن حمایت می‌کرد و به صورت یکسان امامان یمنی و ایرانی آنها را تأیید می‌نمود. او معتزلیان طرفدار شیعه را به عنوان یاران نزدیک خود پذیرفت و قاطعانه اظهار کرد که مؤسس معتزله، واصل‌بن‌عطاء، عقیده خود را از خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) گرفته بود. او از تعالیم دانشمندان زیدی ایران و یمن حمایت می‌کرد و زیدیانی را که در مناطق شمال ایران، روی و کوفه به تحصیل مشغول بودند، تقویت نمود. همچنین انتقال آثار دینی زیدیان حاشیه دریای خزر به یمن را تشویق نمود. قاضی جعفر‌بن‌ابی‌یحیی شمس‌الدین نقش عمده‌ای در این انتقال و گسترش تعالیم زیدیان ایران و معتزله ایفا کرد.
المتوکل به شدت از مطرفیه و حسینیه به سبب ایجاد شکاف در وحدت زیدیه، انتقاد می‌کرد. امام المنصور بالله عبدالله‌بن‌حمزه (۶١۴ ـ ۵٩٣ق) که حامی سرسخت عقاید معتزلی بود، با صراحت مطرفیه را «بدعت‌گزاران خطرناک» نامید و آنها را تحت فشار قرار داد، به گونه‌ای که هجرتهای آنها نیز خراب شد. این دو فرقه در طول قرن نهم هجری از بین رفتند.
با وجود آنکه سلطه اعتقادات معتزلی توسط مکتب قاضی جعفر حمایت می‌شد، اما مورد سؤال و تردید نیز قرار گرفت. سید حمیدان‌بن‌یحیی (در اوائل قرن ششم هجری) در چندین رساله به وضوح نشان داد که مراجع رسمی متقدم زیدی، خصوصاً قاسم‌بن‌ابراهیم و الناصر للحق، در بسیاری از موارد با معتزله اختلاف نظر داشته‌اند. علاوه بر این، او بعضی نوآوریهای الناصر للحق در جزئیات تعالیم خود را بدعت معرفی می‌کند و او را به بدعت‌گذاری متهم می‌نماید. او بدون درنظر گرفتن امامان قاسمی شمال ایران، با دلایل سست و کم ‌اهمیتی ادعا کرد که حتی المنصور عبدالله‌بن‌حمزه نیز در واقع از عقاید معتزلی حمایت نمی‌کرد.
تعالیم امام المؤید بالله یحیی‌بن‌حمزه (٧۴٧ ـ ٧١٩ق) که نویسنده‌ای فعال و پرکار بود، فقدان شور و تعصب فرقه‌ای و صراحت در مورد تعالیم اهل‌سنت را منعکس کرد. او ابوبکر، عمر و عثمان را به عنوان نخستین صحابه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) و همطراز با علی(علیه‌السلام) تحسین می‌کرد. همچنین عقاید معتزلی مکتب ابوالحسین بصری را که در تقابل با مکتب قاضی عبد‌الجبار بود، اختیار کرد و واقعیت کرامت قدیسان صوفی را تصدیق نمود. کتاب او در اخلاق دینی با نام تصفیه القلوب مِن دَرن الاوزار والذنوب تقلیدی از احیاء علوم‌الدین غزالی است و تا حد زیادی از گفته‌های صوفیان نخستین نقل کرده است. البته او به شدت از غزالی به خاطر تأیید سماع عارفانه انتقاد می‌کند.
گسترش آداب و فرمانهای صوفیانه در سرزمینهای جلگه‌ای یمن، سبب آن شد تا زیدیان گرایش خود را به تصوف دوباره بررسی کنند. موقعیت ستیزه‌جویانه ضدشیعی فرمانهای صوفیه سبب شد تا میان زیدیه در نامیده شدن به این عنوان ]تصوف[، اختلاف بروز کند. با این حال، مکتب تصوف زیدی به دست علی‌بن‌عبدالله‌بن‌ابی‌الخیر که شخص تازه ‌واردی در تصوف کردی ]از فرقه[ شیخ الکرانی بود و مرید او ابراهیم الکَینعی، بنا نهاده شد.
الکینعی در ارتباط با امام الناصر صلاح‌‌الدین محمد (٧٩٣ ـ ٧٨٣ق) بود و آمادگی داشت تا اجتماعات صوفی و هجره‌ها را در سرتاسر یمن شمالی بنا کند. البته پس از این دوره، اکثریت امامان زیدی با تصوف مخالف بودند و از صوفیه به سبب ریاضتهای غیرشرعی و ادعاهای تخیلی آنها در مورد الهامات انتقاد می‌کردند.
بدنامی تصوف در دوره امام المنصور قاسم‌بن‌محمد (١٠٢٩ ـ ١٠٠۶ق) که بنیان‌گذار امامت خاندان قاسمی بود، به اوج خود رسید. صوفیان در این زمان «بدعت‌‌گذار» معرفی شدند.
مجادلات ضد صوفیانه المنصور تا حدودی به این دلیل تحریک شده بود که فرمانهای صوفیه حامی قدرتمندی برای ترکان عثمانی مقیم یمن بود و المنصور در نبردی بی‌رحمانه علیه آنها جنگیده بود. او صوفیه را با اسماعیلیه مقایسه می‌کرد؛ کسانی که دشمنان بزرگ زیدیه در طول زمان بودند و او آنها را «باطنیه» می‌خواند؛ کسانی که اساس تفکر آنها از آیینهای زرتشت و مزدک اخذ شده است. المنصور، ابن‌عربی را به شدت سرزنش می‌کرد و از او با عنوان «رئیس حلولیه» یاد می‌کرد. او با تصریح به دیدگاه جارودیه در باب امامت، از بنیان شیعی زیدیه حمایت کرد و با الهام از دیدگاه حمیدان، بر تفاوتهای میان تعالیم زیدی و معتزلی تأکید ورزید. البته او به این مطلب اذعان داشت که زیدیه و معتزله در اعتقادات مبنایی خود توافق دارند. او بر این باور بود که امامان نخستین تعالیم خود را به چند چیز منحصر کرده‌اند: آنچه می‌تواند حتماً توسط عقل ثابت شود، متن بدون ابهام قرآن و سنتی که عموماً پذیرفته شده است. آنها از معتزله در آرای پیچیده و خیال‌بافیهای نامعقول پیروی نکرده‌اند. فرزندان المنصور تا از بین رفتن امامت در سال ١٣٨٢ق در یمن حکومت کردند. امامان متأخر با وجود آنکه هنوز لقب «امام» را برای خود به کار می‌بردند، اما بر اساس سلسله خانوادگی حکومت می‌کردند. این در حالی بود که جانشینان متقدم در همان سنت زیدی مردم را تعلیم می‌دادند.
از آنجا که امامان زیدی اداره پرجمعیت‌ترین و مرفه‌ترین زمینهای جلگه‌ای یمن را در دست داشتند، مصلحت را چنین دانستند که عقاید اکثریت پیروان آنها با عقاید دینی ]رایج[ منطبق شود. بنابراین آنها به حمایت از مکتب جدید اهل‌سنت پرداختند که اولین بار از تعالیم سیدمحمد‌بن‌ابراهیم الوزیر (م ٨۴٠ق) حاصل شده بود. ابن‌الوزیر عضو یکی از خانواده‌های علوی دانشمند و زیدی معروف بود و مجموعه احادیث شرعی اهل‌سنت را بدون هیچ شرطی معتبر شناخته بود. بر این اساس، او به طور حساب‌شده از عقیده مکتب اهل‌سنت دفاع می‌کرد و در اثر مفصل خود به نام العواصم والقواصم فی الذب عن سنه ابی‌القاسم به نقد عقاید زیدی پرداخت. با وجود این، او اصرار داشت که به هیچ مکتبی از اهل‌سنت نپیوسته است، بلکه به سادگی اجتهاد مستقل و عمیق را به کار گرفته است. صالح‌بن‌مهدی المَقبَلی (م ١١٠٨ق)، محمد‌بن‌اسماعیل الامیر (م ١١٨٢ق) و محمد‌بن‌علی الشوکانی (م ١٢۵٠ق) از دانشمندان و نویسندگان مکتب او هستند.
شوکانی در حکومت چندین امام مفتی و قاضی بود. او قاطعانه در نوشته‌های خود به زیدیان سنتی حمله می‌کرد و در جایگاه رسمی خود نیز بعضی از رهبران سرسخت آنها را مورد آزار و اذیت قرار داد. او موقعیت خاصی در جهان اهل‌سنت یافت و توسط آنان به رسمیت شناخته شد. وی یکی از پایه‌ریزان تجددگرایی (مدرنیسم) اسلامی محسوب می‌شود.
آنچه به عنوان فقه هادوی زیدی در جمهوری یمن معتبر شناخته شده است، بنابر آنچه در کتاب الازهار فی فقه الائمه الاطهار و شرح آن توسط محمد‌بن‌یحیی‌بن‌المرتضی (م ٨۴٠ق) بیان شده، نزدیک به فقه شافعی است. با وجود این، مکتب فکری رسمی در یمن از مکتب جدید اهل‌سنت حمایت می‌کند و زیدیان سنتی در موضع تدافعی قرار گرفته‌اند.

منابع:

ویلفرد مادلونگ / ترجمه: سیدمحمد منافیان

و وب سایت Noorportal

/ 0 نظر / 7 بازدید